Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اوّلین در دوّمین

امروز اوّلین روز از دوّمین سال آغاز به کار وبلاگ من است !
و همچنان » جز انتظار و جز استقامت وطن چاره ندارد »

Advertisements

چند روز پیش در یوتیوب در قسمت جستجو نوشتم «شهید» با خودم گفتم نتیجه حتماً شامل چند کلیپ از ایران خواهد بود که پیش از این ندیده ام . تنها چند لحظه طول کشید تا نتیجه ها بر روی صفحه ظاهر شوند و من را متعجّب . نکته اوّل این بود که هیچ کلیپی و تصویری از ایران پیدا نکردم . امّا نکته دوّم که برای من خیلی جالب تر بود اینکه ، بسیاری از صفحات پر بود از نام صدّام ؛ آن هم به عنوان شهید ! خیلی برام جالب بود .روی اوّلین آنها که بیش از سه میلیون و ششصد هزار نفر !!! بازدید کننده داشت ، کلیک کردم . هر لحظه که از کلیپ می گذشت متعجّب تر از قبل می شدم . با خودم می گفتم :
مرز بین ایران و عراق بر روی نقشه ها یک خط باریک بیشتر نیست ؛ امّا همان خط باریک چه اختلاف نظری که در مورد یک شخص ایجاد نکرده است . در یک سو ، کسی کافر است و در سوی دیگرِ همان خطّ باریک ، فرد مورد نظر یک شهید با بیش از سه میلیون هوادار آن هم تنها در وبگاه یوتیوب . با خودم فکر می کردم آن چه چیز است سبب این چنین اختلاف نظری آن هم در عصری که ، به عصر ارتباطات شهره است ، می شود ؟ مگر، قدرت گرفتن یک اندیشه مشخص و به تبع ، اندیشه قدرتمندان ، در یک جامعه ؟ چه کسی درست می گوید او که شهید می نامدش یا او که کافر ؟!
سرانجام ، این جدل میان اندیشه ها در ذهنم ، یک پیروز بیش نداشت ؛ آن هم آن که به من یاد آور می شد ، این نبردِ میان آن کس یا این کس نبردی بیهوده بیش نیست ؛ مسئله از بنیان غلط است . تمام این اختلاف های به راستی بنیان افکن که بیشکّ همواره یکی از عوامل به هرز رفتن انرژی بشری در طول تاریخ بوده است ، ناشی از خود ، حقّ بینی ها ست ؛ هیچ کس درست نمی گوید ! اگر ما به حقوق اساسی یک دیگر باور داشتیم و قدرت های حاکم ، بر مبنای این حقوق ، که امروز می توان تاحدودی تبلور آن را در اساس نامه ی حقوق بشر دید ، شکل می گرفتند ؛ اگر ظرفیت قرار گرفتن در مقابل مخالف عقیده ی خود را داشتیم ؛ اگر منطق حاکم بررفتار دنیا را درک می کردیم و آن را در اقدام های اجتماعی خود پیاده می کردیم و اگر مسیر خالی از منطق زندگی مان را با ابزارِ بها دادن به حقوق دیگران از منطق پر می کردیم ؛ آری آنگاه شاید دیگر صدّام فقط صدّام می بود ؛ نه شهید ، نه کافر .
کليپ مورد نظر را در اين آدرس مي توانيد ببينيد

متأسفانه ، امروزه ، آنقدر این تبعیض قایل شدن بین اندیشه ها در جامعه ما ، ریشه دوانده که اکنون ، اختلاف نظر ، دیگر از انتخاب شاخصی برای نام صدّام فراتر رفته و این انتخاب ها و اختلاف ها اکنون به تهدیدی برای جان فرزندان همین آب و خاک تبدیل شده . آنجا که چون ندایی نه به حکم اختلاف حاکم میان دو سوی خط باریک مرز ، که به جهت خط بطلان پهنی که گروهی قدرتمند در جامعه ما ، برروی اندیشه و فکر دیگرانی ، خارج از حلقه ی اندیشه ی خود ، کشیده اند ، از هدیه هستی ، یعنی زندگی محروم می شوند .
اکنون بعد از شانزده ماه مبارزه دیگر یقیین پیدا کرده ام که جامعه ما در آینده ، باید قدرت به دستانی ، بر کشیده شده از جامعه ، فارق از اندیشه و تفکّر ایشان ، داشته باشد . جامعه ای که اگر چه در لیست مقصد ِ مهاجران دردنیا جایگاه چندانی ندارد ، امّا تفاوت دیدگاه ها و اختلاف نظرها در آن ، دست کمی از یک جامعه ی مهاجر پذیر ندارد .
این مسئله ، یعنی شکل دادن قدرت حاکم بر مبنای نا دیده گرفتن اندیشه و تفکّر عاملان قدرت ، در میان ما ایرانی ها حکایتی است بس کهن . امّا در این بین هستند گروهی که شیوه ی نگرش آنها به این مسئله ، همواره توجّه من را به خود جلب داشته . گروهی که مفهومی نو را بیان می کنند ؛ و نه به جدا کردن کامل قدرت و ساختارهای آن از تفکّر و اندیشه ی صاحب قدرت ، که به جدایی و انفصال این دو تنها در بخشی از حاکمیت ، یعنی دولت ، باور دارند .
وقتی جویای دلیل می شوم ، در می یابم که ایشان اعتقاد به این دارند که نمی توان مسلمان بود و به اسلامی که سال هایی تشکیل حکومت اسلامی داده ، و در این زمینه حکم هایی هم دارد باور داشت ، امّا به هنگام ورود در امور قدرت ، آنهم در جامعه ای با بافت جامعه ی ایران ، به طور کامل آنها را از یاد برد . و به این دلیل جدا کردن کامل این دو از یکدیگر ، برای این طیف ، امری غیر منطقی و بی معنی ، می نماید .
من در مواجهه با این طیف همواره به یاد می آورم کلام آن بزرگی را که گفته بود : برای ایجاد نوعی تغییر در یک سیستم ، باید در تک تک اجزای آن سیستم ، تغییر مورد نظر را ایجاد کرد . و از آن جهت است که با خود می گویم :
آری ، بیشکّ بسیاری از کسان در جامعه ما به باورهای اسلامی باورمند اند ( وارد مسیحیت نمی شوم که آنها از مدّت ها پیش آیین خود را از قدرت جداکرده اند و در همین حال هیچ گاه اداره کننده ی یک حکومت دینی نبوده اند و دایه ی آن را هم نداشته اند .) و این باور مندان به باورهای اسلامی در واقع برای من همان تک تک اجزای یک سیستم اند . پس وقتی این جزء ها دارای یک ویژگی مشترک باشند ، به صورتی منطقی یک سیستم شکل گرفته از این جزء ها هم آن ویژگی را با خود به دوش می کشد . برای نمونه در مجلسی به عنوان یک سیستم شکل گرفته از جزء های این جامعه ( البتّه ، جامعه ای که در آن آزادی و ساختارهای لازم برای بر کشیدن نمایندگان راستین خود را داشته باشد ) به طور نا خود آگاه در تصمیم گیری ها بر اساس باور های خود دست به تصمیم سازی می زنند ؛ بر طبق آنچه که نا خود آگاه ایشان به آنان حکم می کند . ناخودآگاهی که در فضایی به گستردگی اختلاف اندیشه ها و سلیقه های جامعه ی ما ، شکل گرفته . و این است که به باور من ، نیازی به آغشتن دیدگاهی کهن به تبصره ای نو ، برای چهار چوب بندی احکام سیاسی بر اساس دیدگاه غالب در جامعه ؛ و جدایی دین ، تنها از دولت نیست . چرا که چنین منشی برای چهار چوب بندی احکام ، به گونه ای طبیعی رخ خواهد داد .
و شاید این بود نقطه ی تاریک انقلاب 57 ، یعنی اسلامی کردن ، با سیستم های اسلامی ، بدون توجه به اجزء ها .

این روزها باز هم سخن از قرار بعدی ، حجم خالی میان ما را پر کرده است . سخن از روز قدس . روزی که یک سال بعد از آنکه با شعار های خود جوش مردم ، اصل وجودیش به خطر افتاد ، اکنون تغییر نام داده ؛ روز ایران ! آری همه از رفتن می گویند امّا آیا بعد از چیزی حدود سی و سه قرار اعترضی باز هم ما برای قراری جدید به همان اندازه برای رفتن نیاز مند تبلیغ هستیم که در ابتدا ؟ به گمان من نه . دیگر بسیاری از ما می دانم قرار بدی چه زمانی می تواند باشد امّا آیا می دانیم برای مواجهه با شرایطی پیش بینی نشده ، نظیر آنچه که در بیست و دوم بهمن رخ داد چه واکنشی باید از خود نشان بدهیم ؟
آنچه نیاز این روزها است ، به عقیده من پرداختن به مسائلی نظیر این است ؛ نه صرف تبلیغ برای حضور . امری که به نظر من بیشتربر دوش فعّالانی است که همواره در بسط تفکّر بدون خشونت تلاش داشته اند و تا امروز کمک های قابل تقدیری به پیشبرد این جنبش کرده اند . امّا نمی دانم که چرا این روز ها ، ایشان بسیار کمتر از آنچه که باید ، کلام و قلمشان در رسانه ها دیده می شود .

پانزدهمین قسمت سری جدید برنامه پارازیت مصاحبه ای داشت با خانوم «مسیح علی نژاد» . در این مصاحبه خانوم علی نژاد در جواب به یک سؤال پاسخی دادند که سبب شد تا من این مطلب را بروی وبلاگم قرار بدهم . مجری برنامه ، آقای کامبیز حسینی ، از ایشان پرسیدند : خانوم علی نژاد نام شما چیست ؟ آیا نام دیگری هم دارید ؟ مسیح در پاسخ گفت (نقل به مضمون )اسم من مسیح علی نژاد است و بله من نام دیگری هم دارم ؛ معصومه . داستان انتخاب نام مسیح را هم ایشان این گونه شرح دادند که ؛ در دوران جوانی یک نفر عاشق من شد و من را مسیح صدا کرد وبرای من این نام جالب بود و به همین دلیل این نام را برای خودم بر گزیدم ؛ اگرچه آن فرد از من خوشش نیامد و من را ترک کرد .
» اگرچه آن فرد از من خوشش نیامد و من را ترک کرد … » به یاد نمی آورم هیچ زمانی را که خانومی ایرانی در مقابل میلیونها انسان اینچنین با اعتماد به نفس از مسائل عاشقانه ی زندگی خود سخن گفته باشد . البتّه بدون تردید می توان گفت چنین نگرش و ادبیاتی مدّت هاست که در وبلاگ ها و صفحه های شخصی دختران قابل مشاهده است ؛ امّا این که خانومی چشم در چشم میلیونها انسان چنین سخنانی را به زبان آورد کم سابقه یا بهتر است بگویم بی سابقه است . بله این مصاحبه به باورم خبر از تبدیل شدن چنین شیوه ی نگرش و ادبیاتی ، از یک ادبیات کاملاً شخصی و حتّی محرمانه ی بین دختران به یک گفتمان معمول جامعه می دهد .
من بابت این مسئله دو بار به خودم تبریک می گویم ؛ یک بار به این جهت که در جامعه ای زندگی می کنم که بیشکّ آینده ی روشنی دارد . چرا که اعتقاد دارم آینده ی روشن جامعه ی ما در گرو اندیشه ی روشن بانوان جامعه ما است ؛ یا به بیان دیگر، جهتِ حرکت زنان در جامعه ی ما نقش به سزایی در تعیین جهت حرکت کلّی جامعه دارد . پس وقتی حرکت این بخش از اجتماع را بتوان رو به جلو یافت ، می توان حرکت کلّی جامعه را هم رو به جلو دید . امری که بار ها در یک سال گذشته علائم آن مشاهده شده است واین مصاحبه صرفاً یاد آوری مجدّد این نکته به من بود . مسئله ی دیگری که جای تبریکی برای من فراهم کرده مربوط به امنیت خاطری است که زنان امروز ایران در مواجهه با جامعه فعلی ایران و به ویژه مردان این جامعه احساس می کنند . بگذارید کمی لحن را تغییر بدهم و کمی عاطفی این مسئله را شرح بدهم . به نظر من زنان و دختران را می توان همچون گلهایی تصوّر کرد که زیبایی های خود را به نمایش نمی گذارند ، مگر در یک فضای آرام و به دور از تنش . گل هایی که با کوچکترین ارتعاش و لرزشی ، گلبرگ های خود را جمع می کنند و از مقابل دیدگان محو می شوند . و من فکر می کنم زنان امروز ما تا حدودی به این احساس امنیت دست یافته اند و امروز به مراتب کمتر از صدها سال پیش دغدغه ی بسیاری از مسائلی که آرامش آنها را بر هم می زند ، دارند . و این برای جامعه ما با چنین حاکمانی جای تبریک دارد . امّا هنوز هم مسائلی هست که آنان را آزار بدهد و ایشان دغدغه آن را داشته باشند . به امید روزی که این بخش از جامعه ی ما به آن فضای ایده آل خود و آری از هرنوع تنشی دست یابند .

<img src="nkupbwf328kew0h6urd.jpg» alt=»» />
پنجشنبه است و در ایستگاه متروی قیطریه منتظر نشسته ام تا قطاری از راه برسد ؛ مثل بقیّه مسافرها . نگاه به بقیه می کنم و مسافرانی را می بینم که هر کدام به شیوه ای انتظار را پایداری می کنند . یکی بی حوصله است ، یکی روی صندلی پلاستیکی ایستگاه نشسته و سر را به دیوار تکیه داده و در عین آنکه نگاه به آسمان دارد ، چشمانش را بسته ، دیگری گاهی روی این پا پایداری می کند و گاهی روی آن پا . کودکی سرمست از تنفّس در هوای تابستان به همراه مادرش همچون بقیه ، فعل انتظار را تلاش می کند . نا گهان صدای حرکت چرخ های قطار فضای ایستگاه را پر می کند ؛ و ارتعاش موج امید همه را به حرکت می اندازد و به سوی آن خطّ معروف می کشاند ؛ » خط قرمز لبه ی سکّو » انگار سرعت گذر زمان بیشتر می شود ، همه به سوی دهانه تونل چشم دارند ؛ سوسوی چراغ های جلوی قطار کم کم هویدا می شود و آن هنگام که همه به سوی چراغ های هویدا چشم دارند ، نا گهان ، قطار پرده ی نا دیدنی میان روشنایی ایستگاه و تاریکی تونل را می درد و وارد ایستگاه می شود و پس از چند لحظه می ایستد . مسافران را می بینم که یک به یک می روند تا پاداش پایداری خود را بگیرند و سوار بر قطار شوند . من هم همچون آنان راه می افتم و در میانه را به خود می گویم ای کاش هر چه زود تر صدای سوت قطار پیروزی ما فضای تونل تاریخ را به لرزه اندازد و سوار بر آن به سوی دیگرایستگاه ها حرکت کنیم . ایستگاه هایی که جایگاه و مکان هرکدام از آنها را ، ریل اندیشه های ما تعیین خواهد کرد .
بالاخره در ها بسته می شوند و قطار به راه می افتد . ایستگاه ها یکی پس از دیگری می گذرند و بر جمعیت داخل قطار ، با ورود به هر ایستگاه ، تعدادی افزوده می شود . ایستگاه اوّل ، ایستگاه دوّم ، ایستگاه سوّم ، … و سر انجام ایستگاه نوزدهم ، ایستگاه نوزدهم هم نام شهری است با چندین هزار سال سابقه تمدّن . یعنی » شوش » امّا دریغ که جز نام ، نشان دیگری از آن شهر دیده نمی شود . هیچ نشانی . نام گذاریی که بر خلاف تمام نام گذاری ها ، این محل مبداء بوده که تاثیر از یاد بودِ خود گرفته نه یاد بود از مبداء خود . به خودم می گویم که اگر شهر تاریخی شوش همچون یک انسان می بود ، بیشکّ امروز عرق شرم بروی پیشانی این انسان زاده ی ذهن ما از آنچه در یاد بودش هویداست ، نشسته بود . بیایید باهم نگاهی بیاندازیم به بخشی از آنچه که در دانشنامه ی » ویکی پدیا » پیرامون این شهر تاریخی نوشته شده است :
«. . . شهر باستانی شوش از مراکز تمدن قدیم، از معروفترین شهرهای دنیا، پایتخت چند هزار ساله مملکت عیلام وهمچنین پایتخت زمستانی امپراطوری هخامنشی بوده‌است.حمزه اصفهانی شوش را چنین توصیف نموده : شوش به معنی شهر زیبا، باصفا، خوب ولطیف. در تورات ودر قاموس موسی درباره شوش آمده‌است : شوشن یا شوشان درعبری زنبق بوده، در یونان سوسنای می‌گفتند ونامهای دیگرش «سوسا» «سوس» بوده، قسمت بزرگی از ولایت شوش و عیلام را هم «سوسیانا» یا «سوزیانا» می‌گفتند. . .»
امیدوارم روزی را ببینم که این شهر تاریخی یاد بودی در خورشان خود در پایتخت کشوری که تاریخ آن بسیار وام داراَش است ، داشته باشد . بپردازیم به ادامه مطلب . سوار بر اتوبوس می شوم ؛ اتوبوسی که پشت صندلی های مختلفی از آن با رنگ پوشانده شده است . پوششی که دیگر این روز ها پوشاننده نیست و هر کس با دیدن آن می تواند حدس بزند در زیر آن چه نوشته شده است . مقصد جایی بود در جنوب تهران ، حوالی خیابان اتابک محله ای به نام هاشم آباد . به انتهای خط که می رسم شروع می کنم به پیاده روی . پیاده روی در تیرماه ، زیر آفتاب سوزانِ ساعت سه و چهار بعد از ظهر تابستان. نا گهان چیزی من را متعجب می کند . و آن چیزی نیست مگر متنی که با اسپره ی رنگ ، بزرگ ، اینجا در جنوب شهر ، یعنی همان جایی که سرداران سیاه اندیش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مدّعی بودند که مردم آن سینه چاک آنان اند ، نوشته شده . متنی که می گوید : » زنده باد زینب جلالیان » یک لحظه با خودم احساس می کنم صدایی می شنوم . صدای چرخ های قطاری که در حال نزدیک شدن است. همان قطار پیروزی !

قابل توجه آنانی که از ما در خواست می کردند که خشونت به خرج ندهیم ؛ خوب الان بازار هم مسئله خودش را فراتر از مالیات برده و این را هم با ادامه اعتصاب و بسط فضای اعتراضی در بازار در روز های پس از تعطیلات نا بهنگام اعلام کرد یا به بیان بهتر فریاد زد !
امّا آنانی که خود را روشن فکر جامعه به ما معرفی می کنند چه کردند ؟ چه برنامه اعلام کردند ؟ مگر شما دم از مبارزه آری از خشونت نمی زدید ؛ خوب اکنون زمان عملی کردن بخش جدیدی از تئوری های این سبک مبارزه است ؛ شما کجایید . با دیدن این فضا تنها احساس می کنم که حتّی آنانی هم که ما را از آخرین ساعات روز عاشورا مورد عتاب قرار دادند که چرا خشونت ، خود نیز برنامه ی مشخّصی ندارند و گویی با دیدن اعتصاب بازار و همچنین ادامه آن ، متعجب و آشفته شده اند . امید وارم در ساعات پیش رو، تمام آنچه که در ذهنم می گذرد و مرا وادار می کند تا چنین متنی را به سرعت در وبلاگم قرار دهم ، جای خود را به مسائل امیدوار کننده بدهد .

فکر می کنم روز جمعه بود که اعلام شد علاوه بر شنبه یعنی نوزدهم تیر ماه که تعطیل رسمی بود ، روز های یک شنبه و دوشنبه نیز تعطیل هستند . دلیل این امر در خبرگزاری های رسمی دو چیز گزارش شد یکی گرمی هوا و دیگری صرفه جویی در مصرف انرژی . در منابع غیر رسمی هم دلیل این تعطیلات در ارتباط با اعتصاب بازار ارزیابی می شد . چند ساعت پس از انتشار این خبر بود که بر اساس اطلاعات هوا شناسی اعلام شد که در روز ها ی مورد نظر یعنی یک شنبه و دوشنبه دمای هوای کشور روندی طبیعی خواهد داشت . و به این صورت بود که دلیل اوّل جهت تعطیلات ، نا بهنگام بی پایه و اساس نمود یافت . امّا دو مورد بعدی که منطقی تر هم جلوه می کردند سرنوشتی جالب تر داشتند که خواندنش به خصوص برای کسانی که در سوی دیگرمرز های ایران مشغول به بررسی اوضاع ایران و تلاش برای آزادی آن هستند خالی از لطف نیست . فکر می کنم بهتر است از تعارف کم کنم و بروم به سراغ اصل داستان .
دیروز ، یعنی یکی از همان روز های تعطیل سری زدم به یکی از مناطق صنعتی تهران(شهرک صنعتی شمس آباد) و در کمال تعجب با خبرم شدم که حتّی دیروز هم که به بهانه صرفه جویی در مصرف انرژی ادارات دولتی تعطیل بوده اند ؛ برق آن منطقه صنعتی برای شش ساعت (!) قطع بوده . با شنیدن این خبر هیچ چیز به ذهنم نرسید مگر اینکه ، دیگر ما به صورت علنی با یک کشور ورشکسته مواجه هستیم . کشوری که آنقدر تولید برق آن با میزان مصرفش فاصله گرفته که دولت آن حتّی از پس تامین برق مصرفی در یک روز تعطیل هم بر نمی آید . روز تعطیلی که همان دولت با تحمیل یک هزینه سنگین به اقتصاد کشور فراهمش کرد . در همین سفر چند ساعته با یکی از کارمندان مخابرات هم صحبت شدم در این هم صحبتی نیز بین ما حرف هایی رد و بدل شد که خواندن آنها نیز بی لطف نیست . قبل از آن اینکه ، حتماً در جریان هستید چندی پیش مخابرات ایران طیّ یک معامله نا میمون با خرید شرکتی وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، از جرگه اموال و ثروت های ملّی خارج شد و به سوی این نوکیسگان تفنگ به دست جاری گشت . این دوست می گفت : وقتی روز یکشنبه و دوشنبه تعطیل اعلام شد اعتایی نکردم چون این تعطیلی برای ادارهای دولتی در نظر گرفته شده بود و مخابرات هم که مدّتی است که از حالت دولتی خارج شده ؛ پس خودم را برای حاضر شدن در سر کار آماده کرد .امّا مسئولین اداره به ما گفتند که مخابرات نیز همچون ادارهای دولتی در این دو روز تعطیل است . امّا داستان آنجایی جالب تر شد که ایشان گفتند : وقتی مسئولین اداره می خواستند سال گذشته به کارمندان عیدی بدهند ؛ ما کارمندهای مخابرات را به عنوان کارمندان یک شرکت خصوصی در نظر گرفتند و عیدی متناسب با عنوان خصوصی که کمتر از مبلغ عیدی کارمندان دولت است را ، به ما پرداخت کردند !
امّا بپردازیم به سوّمین علّتی برای تعطیلات نا بهنگام روزهای 20 و 21 تیرماه اعلام شده بود ؛ یعنی اعتصاب بازار و جلو گیری از گسترش این اعتصاب ها به سایر نقاط کشور . در این مورد هم همین بس که اخبار غیر موثّقی که تا این ساعت از روز سه شنبه منتشر شده ، حکایت از ادامه حیات فضای اعتراض و اعنصاب در بازار و گسترش آن به تعدادی دیگر از بازار های کشور دارد . و این امر مفهومی ندارد مگر درماندگی یک دولت از اداره کشورش.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: