Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2010

این روزها باز هم سخن از قرار بعدی ، حجم خالی میان ما را پر کرده است . سخن از روز قدس . روزی که یک سال بعد از آنکه با شعار های خود جوش مردم ، اصل وجودیش به خطر افتاد ، اکنون تغییر نام داده ؛ روز ایران ! آری همه از رفتن می گویند امّا آیا بعد از چیزی حدود سی و سه قرار اعترضی باز هم ما برای قراری جدید به همان اندازه برای رفتن نیاز مند تبلیغ هستیم که در ابتدا ؟ به گمان من نه . دیگر بسیاری از ما می دانم قرار بدی چه زمانی می تواند باشد امّا آیا می دانیم برای مواجهه با شرایطی پیش بینی نشده ، نظیر آنچه که در بیست و دوم بهمن رخ داد چه واکنشی باید از خود نشان بدهیم ؟
آنچه نیاز این روزها است ، به عقیده من پرداختن به مسائلی نظیر این است ؛ نه صرف تبلیغ برای حضور . امری که به نظر من بیشتربر دوش فعّالانی است که همواره در بسط تفکّر بدون خشونت تلاش داشته اند و تا امروز کمک های قابل تقدیری به پیشبرد این جنبش کرده اند . امّا نمی دانم که چرا این روز ها ، ایشان بسیار کمتر از آنچه که باید ، کلام و قلمشان در رسانه ها دیده می شود .

Advertisements

Read Full Post »

پانزدهمین قسمت سری جدید برنامه پارازیت مصاحبه ای داشت با خانوم «مسیح علی نژاد» . در این مصاحبه خانوم علی نژاد در جواب به یک سؤال پاسخی دادند که سبب شد تا من این مطلب را بروی وبلاگم قرار بدهم . مجری برنامه ، آقای کامبیز حسینی ، از ایشان پرسیدند : خانوم علی نژاد نام شما چیست ؟ آیا نام دیگری هم دارید ؟ مسیح در پاسخ گفت (نقل به مضمون )اسم من مسیح علی نژاد است و بله من نام دیگری هم دارم ؛ معصومه . داستان انتخاب نام مسیح را هم ایشان این گونه شرح دادند که ؛ در دوران جوانی یک نفر عاشق من شد و من را مسیح صدا کرد وبرای من این نام جالب بود و به همین دلیل این نام را برای خودم بر گزیدم ؛ اگرچه آن فرد از من خوشش نیامد و من را ترک کرد .
» اگرچه آن فرد از من خوشش نیامد و من را ترک کرد … » به یاد نمی آورم هیچ زمانی را که خانومی ایرانی در مقابل میلیونها انسان اینچنین با اعتماد به نفس از مسائل عاشقانه ی زندگی خود سخن گفته باشد . البتّه بدون تردید می توان گفت چنین نگرش و ادبیاتی مدّت هاست که در وبلاگ ها و صفحه های شخصی دختران قابل مشاهده است ؛ امّا این که خانومی چشم در چشم میلیونها انسان چنین سخنانی را به زبان آورد کم سابقه یا بهتر است بگویم بی سابقه است . بله این مصاحبه به باورم خبر از تبدیل شدن چنین شیوه ی نگرش و ادبیاتی ، از یک ادبیات کاملاً شخصی و حتّی محرمانه ی بین دختران به یک گفتمان معمول جامعه می دهد .
من بابت این مسئله دو بار به خودم تبریک می گویم ؛ یک بار به این جهت که در جامعه ای زندگی می کنم که بیشکّ آینده ی روشنی دارد . چرا که اعتقاد دارم آینده ی روشن جامعه ی ما در گرو اندیشه ی روشن بانوان جامعه ما است ؛ یا به بیان دیگر، جهتِ حرکت زنان در جامعه ی ما نقش به سزایی در تعیین جهت حرکت کلّی جامعه دارد . پس وقتی حرکت این بخش از اجتماع را بتوان رو به جلو یافت ، می توان حرکت کلّی جامعه را هم رو به جلو دید . امری که بار ها در یک سال گذشته علائم آن مشاهده شده است واین مصاحبه صرفاً یاد آوری مجدّد این نکته به من بود . مسئله ی دیگری که جای تبریکی برای من فراهم کرده مربوط به امنیت خاطری است که زنان امروز ایران در مواجهه با جامعه فعلی ایران و به ویژه مردان این جامعه احساس می کنند . بگذارید کمی لحن را تغییر بدهم و کمی عاطفی این مسئله را شرح بدهم . به نظر من زنان و دختران را می توان همچون گلهایی تصوّر کرد که زیبایی های خود را به نمایش نمی گذارند ، مگر در یک فضای آرام و به دور از تنش . گل هایی که با کوچکترین ارتعاش و لرزشی ، گلبرگ های خود را جمع می کنند و از مقابل دیدگان محو می شوند . و من فکر می کنم زنان امروز ما تا حدودی به این احساس امنیت دست یافته اند و امروز به مراتب کمتر از صدها سال پیش دغدغه ی بسیاری از مسائلی که آرامش آنها را بر هم می زند ، دارند . و این برای جامعه ما با چنین حاکمانی جای تبریک دارد . امّا هنوز هم مسائلی هست که آنان را آزار بدهد و ایشان دغدغه آن را داشته باشند . به امید روزی که این بخش از جامعه ی ما به آن فضای ایده آل خود و آری از هرنوع تنشی دست یابند .

Read Full Post »

<img src="nkupbwf328kew0h6urd.jpg» alt=»» />
پنجشنبه است و در ایستگاه متروی قیطریه منتظر نشسته ام تا قطاری از راه برسد ؛ مثل بقیّه مسافرها . نگاه به بقیه می کنم و مسافرانی را می بینم که هر کدام به شیوه ای انتظار را پایداری می کنند . یکی بی حوصله است ، یکی روی صندلی پلاستیکی ایستگاه نشسته و سر را به دیوار تکیه داده و در عین آنکه نگاه به آسمان دارد ، چشمانش را بسته ، دیگری گاهی روی این پا پایداری می کند و گاهی روی آن پا . کودکی سرمست از تنفّس در هوای تابستان به همراه مادرش همچون بقیه ، فعل انتظار را تلاش می کند . نا گهان صدای حرکت چرخ های قطار فضای ایستگاه را پر می کند ؛ و ارتعاش موج امید همه را به حرکت می اندازد و به سوی آن خطّ معروف می کشاند ؛ » خط قرمز لبه ی سکّو » انگار سرعت گذر زمان بیشتر می شود ، همه به سوی دهانه تونل چشم دارند ؛ سوسوی چراغ های جلوی قطار کم کم هویدا می شود و آن هنگام که همه به سوی چراغ های هویدا چشم دارند ، نا گهان ، قطار پرده ی نا دیدنی میان روشنایی ایستگاه و تاریکی تونل را می درد و وارد ایستگاه می شود و پس از چند لحظه می ایستد . مسافران را می بینم که یک به یک می روند تا پاداش پایداری خود را بگیرند و سوار بر قطار شوند . من هم همچون آنان راه می افتم و در میانه را به خود می گویم ای کاش هر چه زود تر صدای سوت قطار پیروزی ما فضای تونل تاریخ را به لرزه اندازد و سوار بر آن به سوی دیگرایستگاه ها حرکت کنیم . ایستگاه هایی که جایگاه و مکان هرکدام از آنها را ، ریل اندیشه های ما تعیین خواهد کرد .
بالاخره در ها بسته می شوند و قطار به راه می افتد . ایستگاه ها یکی پس از دیگری می گذرند و بر جمعیت داخل قطار ، با ورود به هر ایستگاه ، تعدادی افزوده می شود . ایستگاه اوّل ، ایستگاه دوّم ، ایستگاه سوّم ، … و سر انجام ایستگاه نوزدهم ، ایستگاه نوزدهم هم نام شهری است با چندین هزار سال سابقه تمدّن . یعنی » شوش » امّا دریغ که جز نام ، نشان دیگری از آن شهر دیده نمی شود . هیچ نشانی . نام گذاریی که بر خلاف تمام نام گذاری ها ، این محل مبداء بوده که تاثیر از یاد بودِ خود گرفته نه یاد بود از مبداء خود . به خودم می گویم که اگر شهر تاریخی شوش همچون یک انسان می بود ، بیشکّ امروز عرق شرم بروی پیشانی این انسان زاده ی ذهن ما از آنچه در یاد بودش هویداست ، نشسته بود . بیایید باهم نگاهی بیاندازیم به بخشی از آنچه که در دانشنامه ی » ویکی پدیا » پیرامون این شهر تاریخی نوشته شده است :
«. . . شهر باستانی شوش از مراکز تمدن قدیم، از معروفترین شهرهای دنیا، پایتخت چند هزار ساله مملکت عیلام وهمچنین پایتخت زمستانی امپراطوری هخامنشی بوده‌است.حمزه اصفهانی شوش را چنین توصیف نموده : شوش به معنی شهر زیبا، باصفا، خوب ولطیف. در تورات ودر قاموس موسی درباره شوش آمده‌است : شوشن یا شوشان درعبری زنبق بوده، در یونان سوسنای می‌گفتند ونامهای دیگرش «سوسا» «سوس» بوده، قسمت بزرگی از ولایت شوش و عیلام را هم «سوسیانا» یا «سوزیانا» می‌گفتند. . .»
امیدوارم روزی را ببینم که این شهر تاریخی یاد بودی در خورشان خود در پایتخت کشوری که تاریخ آن بسیار وام داراَش است ، داشته باشد . بپردازیم به ادامه مطلب . سوار بر اتوبوس می شوم ؛ اتوبوسی که پشت صندلی های مختلفی از آن با رنگ پوشانده شده است . پوششی که دیگر این روز ها پوشاننده نیست و هر کس با دیدن آن می تواند حدس بزند در زیر آن چه نوشته شده است . مقصد جایی بود در جنوب تهران ، حوالی خیابان اتابک محله ای به نام هاشم آباد . به انتهای خط که می رسم شروع می کنم به پیاده روی . پیاده روی در تیرماه ، زیر آفتاب سوزانِ ساعت سه و چهار بعد از ظهر تابستان. نا گهان چیزی من را متعجب می کند . و آن چیزی نیست مگر متنی که با اسپره ی رنگ ، بزرگ ، اینجا در جنوب شهر ، یعنی همان جایی که سرداران سیاه اندیش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مدّعی بودند که مردم آن سینه چاک آنان اند ، نوشته شده . متنی که می گوید : » زنده باد زینب جلالیان » یک لحظه با خودم احساس می کنم صدایی می شنوم . صدای چرخ های قطاری که در حال نزدیک شدن است. همان قطار پیروزی !

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: