Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2010

تکاپو

چند روز پیش تصمیم گرفتم که طی یک مطلب به بررسی آنچه که در طول یک سال گذشته رخ داده بپردازم . این شد که شروع کردم به نوشتن . متن نسبتاً طولانی ای که در ادامه می خوانید حاصل این «نوشتن» است . امیدوارم که مورد استفاده علاقه مندان قرار بگیرد .

22 خرداد88 ؛ انتخابات دوره ی دهم ریاست جمهوری
23 خرداد88 ؛ اعتراضات پراکنده در حوالی میدان ولیعصر به نتیجه اعلام شده توسّط نهاد های برگزار کننده انتخابات .
24 خرداد88 ؛ تجمع موافقان نتیجه انتخابات در میدان ولیعصر . محمود احمدی نژاد در این روز مخالفان را» مشتی خس و خاشاک» نامید .

25 خرداد88 ؛ تجمع میلیونی معنرضین به نتیجه انتخابات ، معروف به راهپیمایی سکوت در این روز شکل گرفت . همچنین در بامداد این روز نیروهای حکومتی به کوی دانشگاه تهران به طور وحشیانه یورش بردند . حمله ای که حاصل آن بنا بر برخی روایات تایید نشده ، نه کشته از میان دانشجویان بی پناه بود .

26 خرداد88 ؛ حرکت معترضین از میدان ولیعصر به سوی جام جم . همزمان در این روز بنابر فرخوان نیرو های حامی حاکمیت تمام مردم به راهپیمایی دعوت شدند . علّت این حرکت کاستن از تاثیر تظاهرات میلیونی روز گذشته بروی فضای داخلی و بین المللی می توانست باشد .

27 خرداد88 ؛ حرکت اعتراضی از میدان هفت تیر به سوی میدان انقلاب . در این روز تعداد از بازیکنان تیم ملّی فوتبال با دست بند های سبز در زمین ظاهر شدند . و بلافاصله تصویر های آن بین تظاهرکنندکان پخش شد . از دیگر نکات این روز ، زمزمه شرکت در نماز جمعه پیش رو به امامت آقای خامنه ای بود . عدّه ای در حال تدارک برای حضور گسترده در این نماز جمعه با نماد های سبز رنگ بودند . همچنین در این بره آقای کروبی به طور رسمی جهت حضور در این نماز جمعه بیانیه رسمی صادر کرده بودند .

28 خرداد88 ؛ اجتماع در میدان توپ خانه و گرامی داشت یاد گشته شدگان پنج روز گذشته . در این روز آقای موسوی در بین تظاهر کنندگان و به طور شفاهی عدم حضور خود در نماز جمعه بیست و نهم خرداد را اعلام کردند .

29 خرداد88 ؛ برگزاری نماز جمعه هفته به امامت آقای خامنه ای و گردآوری هزاران نماز گذار از سراسر کشور با امکانات ملّی . صدور فرمان قتل عام معترضین به صورت علنی در این روز اتّفاق افتاد .

30 خرداد88 ؛ تظاهرات در خیابان آزادی و انقلاب و برقرای نوعی حکومت نظامی اعلام نشده در تهران . در این روز طیف های مختلف نیرو های امنیتی به تهران آورده شدند . نیروهایی که حتّی پلیس فرودگاه را هم شامل می شدند ! در این روز مردم به ضرب گلوله و رگبار به قتل رسیدند ؛ مردمی که ندا آقا سلطان یکی از آنان بود .

7 تیر88 ؛ تجمع اعتراضی در مسجد قبا ؛ محل برگزای یاد بود کشته شدگان حمله تروریستی هفتم تیر ماه سال60 . ترانه موسوی در این روز دستگیر و به زندان انداخته شد .

18 تیر 88 ؛ تظاهرات به یاد وقایع سال 78 دانشگاه تهران در منطقه انقلاب . این روز هم همچون بسیاری از روز های دیگر تعدادی اسیر به جا گذاشت که محسن روح الامینی از آنجمله بود . روح الامینی بعداً در اثر شکنجه های بی رحمانه در زندان کهریزک به قتل رسید .

26 تیر88 ؛ برگزاری نماز جمعه هفته به امامت آقای رفسنجانی و حضور گسترده معترضین در این نماز جمعه . این نماز جمعه شاید از معدود نماز جمعه های تاریخ اسلام بود که در ان زن و مرد در کنار یکدیگر به نماز خواندن ایستادند . همچنین در این روز رژیم اشغالگر ایران با گاز اشک آور و نیروهای سرکوب به استقبال نماز گذاران رفت .

30 تیر88 ؛ در این روز که سالروز کودتای شکست خورده سال 31 نیز هست ، مردم تصمیم به بالابردن آنی مصرف برق در ساعت نه شب گرفتند .

5 مرداد88 ؛ برگزاری مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری . عدم حضور بسیاری از شخصیت های سیاسی نظام جمهوری اسلامی از نکات برجسته این روز بود .

7 مرداد88 ؛ برگزاری مراسم تحلیف ریاست جمهوری . حضور احمدی نژاد با هلیکوپتر به جهت برگزاری تجمع اعتراضی توسط مخالفان نتیجه انتخابات در اطراف ساختمان مجلس و همچنین دستگیری هاله سحابی ، دختر مهندس سحابی از جمله نکات قابل توجه این روز بود .

8 مرداد88 ؛ برگزاری مراسم چهلم کشته شدگان سی ام خردا ماه . شاید از این نقطه بود که کم کم شعار «مرگ بر خامنه ای» به گوش رسید .

21 مرداد88 ؛ برگزاری تجمع اعتراضی در بازار تهران . در این روز معترضین با قرار قبلی از ساعت ده صبح در بازار تهران به نشانه اعتراض ظاهر شدند . این روز مشهور شد به روز خرید سبز.

28 مرداد88 ؛ فضای امنیتی حاکم بر نقاط مرکزی شهر به دلیل اعلام برگزای تجمع توسط مخالفین انتخابات رخ دادی بود صحنه این روز با متمایز از یک روز عادّی می کرد .

27 شهریور88 ؛ این روز که در حقیقت در تاریخ جنبش به نام روز قدس شناخته می شود ؛ شاید از معدود روز هایی در تاریخ معاصر ایران بود که مردم به با تمام وجود عشق خود به وطنشان را با شعار «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» در خیابان های پایتخت ایران به نمایش گذاشتند . امری که مورد انتقاد بسیاری شخصیت های مذهبی و حکومتی قرار گرفت .
13 آبان88 ؛ در این روز هم معترضین دست به اعتراض زدند . حمله وحشیانه به خانه هایی که مردم در آنجا پناه گرفته بودند ؛ دستگیری و بد رفتاری با زنان و دختران و همچنین حمل آنان سوار بر موتور سیکلت نیرو های بسیجی از جمله دستاورد های نظام حاکم بر ایران در این روز بود . به فاصله کمی از این روز اخباری منتشر شد که نشان از آن داشت که فرماندهان نیرو های سرکوب به نیروهای زیر دست خود وعده دویست و پنجاه هزار تومان پاداش به ازای هر نفر دستگیری را داده بوده اند . که خود می توانست دلیلی برای رفتار وحشیانه این نیروها در روز سیزده آبان باشد .
16 آذر88 ؛ این روز هم به فرصتی برای نمایش چهره معترضین بدل شد . روزی که در آن بسیاری از دانشگاه های کشور شاهد تظاهرات دانشجویان در محیط دانشگاه بود .

6 دی88 ؛ روز تاسوعا . روزی که در آن معترضین کم و بیش در مسیر میدان امام حسین تا آزادی حاضر شدند و با تظاهرات پراکنده و یا با به صدا در آوردن بوق اتومبل های خود اعتراض خود را به نمایش گذاشتند .

7 دی88 ؛ روز عاشورا . همزمان با چهلمین روز در گذشت آقای منتظری . این روز از آن جهت برجسته شد که مردم در برخی نقاط به مقابله با نیرو های سرکوب برآمده و حتّی در برخی مناطق کنترل را از دست آنان خارج کردند . خواهر زاده مهندس موسوی در این رز به قتل رسید . همچنین در این روز یکی از معترضین توسّط اتومبیل نیروهای امنیتی زیر گرفته شد .

22 بهمن88 ؛ روزی که باز هم معترضین به خیابان ها آمدند امّا نیروهای سرکوب بیش از آنان به خیابان آمدند !
1 فروردین89 ؛ در این روز تعدادی از معترضین همزمان با سخنرانی نوروزی آقای خامنه ای بر پشت بام ها فریاد اعتراض سردادند .

13 فروردین89 ؛ این روز هم کم و بیش نشانی اعتراض با خود داشت .

11 اردیبهشت89 ؛ مقابل وزارت کار و فضای امنیتی حاکم بر خیابان آزادی .

10 خرداد89 ؛ در خواست مجوّز برای راهپیمایی در سالگرد انتخابات توسّط آقایان موسوی و کرّوبی .

14 خرداد89 ؛ سالگرد در گذشت آقای خمینی . در این روز شاید بزرگترین سنّت شکنی در تاریخ جمهوری اسلامی با ندادن مجال سخنرانی به نوه ی آقای خمینی رخ داد .

19 خرداد89 ؛ صدور بیانیه ای به دست آقای موسوی و کرّوبی و در خواست از مردم جهت امتنا از ت در سالگرد انتخابات توسط معترضین به جهت حفظ جان آنان و ندادن بهانه به دست دولت جهت پوشاندن بی کفایتی خود در عرصه داخلی و بین المللی . همچنین این بیانیه در واقع دوّمین بیانیه سیاسی مشترک این دو تن بعد از در گذشت آقای منتظری بود .

یادم می آید روز سی ام خرداد ماه سال هشتاد و هشت خیلی منتظر بودم تا ببینم نتیجه تظاهرات مردم چگونه خواهد شد . از چند روز قبل مجمع روحانیون مبارز در خواست مجوّز برای راهپیمایی در این روز کرده بود امّا داستان به اینجا ختم نمی شد چراکه روز قبل از سی ام خرداد ماه آقای خامنه ای دستور کشتار مردم را صادر کرده بود . بسیاری می گفتند اینبار هم همچون هجده تیر سال هفتاد و هشت ، باز هم حاکمیت توانست بر مردم بی سلاح و بی پناه با دلی پر درد چیره شود . امّا من باور دیگری داشتم . به باورم غیر ممکن بود که این داستان یک پایان تکراری ، مشابه آنچه که ده سال قبل اتّفاق افتاده بود داشته باشد . امّا ساکت بودم و در جواب آنان که همچون من هایی را به تمسخر می گرفتند که شما اسیر بازی جمهوری اسلامی شدید ، و باعث تقویت این نظام دیکتاتوری ، هیچ نمی گفتم ، هیچ . و فقط انتظار می کشیدم ، انتظار . یادم می آید در طول روز سی ام خرداد ماه سایت خبری گویا نیوز بار ها و بارها به روز شد . امری که یاد آوری آن می تواند حیاط بخش آن فضای سراسر التهاب در ذهن هر کسی باشد که این نوشته را می خواند . آن روز هم بسیاری از مردم هزینه سنگین حضور را پذیرفتند و باز هم اعتراض خود را به عالمیان نشان دادند . امّا اعتراض در این روز یک تفاوت بزرگ با اعتراض های هفته پیش از آن داشت . و آن این بود که از این روز به بعد مردم به طور رسمی مبارزه خود را با رهبر جمهوری اسلامی را آغاز کردند . رهبری که روز قبل از آن فرمان حمله وحشیانه و قتل عام آنان را صادر کرده بود .
هدفم از باز خوانی آنچه که در روز سی ام خرداد ماه سال هشتاد و هشت رخ داد ، این بود که بتوانم وجه اشتراکی که بین فضای حاکم بر محیط اعتراضات پس از صدور بیانیه نوزده خرداد ماه هشتاد و نه آقایان موسوی و کرّوبی و سی ام خرداد ماه هشتاد و هشت وجود دارد را شرح دهم .
در هر دوی این روز ها جنبش به نوعی با یک نقطه عطف روبرو بود . در سی ام خرداد ماه جنبش یک نه بزرگ به آقای خامنه ای گفت و امّا پس از صدور بیانیه نوزدهم خرداد ماه آقایان موسوی و کرّوبی هم هزاران نفر از معترضین با حضور خود در تظاهرات بیست و دوّم خرداد ماه هشتاد و نه ، به نوعی به صورت رسمی اعلام کردند که از اینجا به بعد مسئله این حرکت اعتراضی فراتر از دغدغه های آقایان موسوی و کرّوبی رفته . همچون سی ام خرداد ماه که عدّه ای آ ن را عبور از آقای خامنه ای نامیدند شاید بتوان بر آنچه که در جریان اعتراضات پس از نوزدهم خرداد ماه رخ داد نام عبور رسمی جنبش از آقایان موسوی و کرّوبی را گذاشت . خوب بپردازیم به ادامه بررسی این یک سال تکاپو .

21 خرداد89 ؛ در این تاریخ بود که مردم برخی مناطق تهران بازهم شب هنگام بر بام خانه ها رفته و شعار هایی در نفی حاکمیت سردادند . شدّت این اعتراض های شبانه در برخی نقاط قابل قیاس با روز های اوّل پس از انتخابات بود .

22 خرداد89 ؛ آنچه درطول این روز برای من رخ داد را ، به صورت لحظه به لحظه در طول روز یاداشت کردم و تصمیم گرفتم که شرح آن را در این مطلب بگنجانم . آنچه که در ادامه می خوانید همان چیز هایی است که در بیست و دوم خرداد ماه هشتاد و نه برای من رخ دادند .
» صبح از خواب بلند می شوم و می روم به حمّام . دل تو دلم نیست که بدانم در شهر چه خبر است. به همین جهت هم قبل از این که بروم سراغ صبحانه ، می روم و ماهواره را روشن می کنم تا ببینم شبکه های ماهواره ای در بخش بامدادی خود خبر جدیدی دارند یا نه . حدسم درست بود ؛ بی بی سی از وضعیت امنیتی شهر تهران گزارش داد . صبحانه ام را می خورم و آماده می شوم برای حرکت به سوی دانشگاه ؛ البته نه برای شرکت در کلاس که امروز قرار بر اعتصاب است ، بلکه برای حضور در تجمع اعتراضی که امکان شکل گیری آن ، امروز در دانشگاه دور از ذهن نیست . وقتی از خانه به بیرون می آیم علی را می بینم که از نانوایی بر می گردد . از دور دست گره کرده ام را به یاد روز های تظاهرات بالامی برم و در سکوت صبح هنگام ، نقشی را که در روز های اعتراض بازی می کردم را زنده می کنم . علی هم دستش را به شکل «وی» بالا می برد . چند لحظه ای با هم به صحبت می نشینیم . از علی نظرش را در مورد اتّفاقاتی که در ساعات آینده روز پیش خواهد آمد می پرسم و باور او این است که امکان تکرار دو باره 25 خرداد هشتاد و هشت در 22 خرداد هشتاد و نه دور از ذهن نیست . از یکدیگر جدا می شویم و من حرکت می کنم به سوی دانشگاه . در هر میدان شهر ، هر از چند گاهی یک نفر سوار بر موتور سیکلت ، با ظاهری که این روز ها با نام «بسیجی » شناخته می شود همراه با یک گریز به ظاهر اسپورت ، یعنی عینک دودی ، دیده می شود . به میدان می آید ؛ اطراف را رصد می کند و پس از آن ، از میدان سوار بر موتور سیکلت خود خارج می شود .
من هنوز تصمیم قطعی برای شرکت در تظاهرات امروز نگرفته ام .دل توی دلم نیست ، با خودم می گویم باید هر طور که شده شرکت کنم امّا بعد از چند لحظه می گویم نه ، شرکت نمی کنم . بعد از آن که روز دهم دی ماه و همچنین روز یازدهم اردیبهشت ماه شرکت کردم و دیدم بسیاری از مردم نسبت به این روز ها بی تفاوت عمل کرده ؛ و شرکت نکرده اند ، کمی دلخور شدم . با خودم می گویم بالاخره باید یک بار هم آنهایی که بعد از بیست و پنجم خرداد ماه سال پیش در خانه ها نشتند و دیگر در هیچ مراسمی شرکت نکردند ؛ به میدان بیایند . اگر دوست دارند که وضعیت کشور تغییر کند ، خیلی خوب ، این گوی و این میدان . بلافاصله دو باره به خودم می گویم ؛ کلّی زحمت کشیدی ، کلّی خون دل خوردی تا این موج سراسر عالم را فرا بگیره ؛ حالا می خواهی بکشی کنار ؟! دوباره به خودم می گویم ، اصلاً به تو چه ارتباطی داره ؟! گیریم که ما صد هزار نفر باشیم که همیشه سعی می کنیم به آنچه که می گوییم ایمان داشته باشیم ؛ خوب ، مگر با صد هزار نفر از بین چیزی حدود هفتاد میلیون نفر ، امکان تغییرات بزرگ در یک کشور وجود دارد ؟! دوباره می گویم نه ، باید بروم . مگر نه اینکه من به خود قبولانده بودم که در هیچ مراسمی شرکت نکنم مگر برای خوشایند آفریدگار خودم و داد خواهی آنان که بی هیچ گناهی کشته شدند ، آنان که بی هیچ جرمی اسیر شدند و آنان که این روز های عمرشان را در حریم تاریک افسردگی ها و ناتوانی های بر آمده از شکنجه های زندان می گذرانند . خلاصه که نمی دانم چه کنم . بابا صبح گفته بود که بعد از دانشگاه مستقیم به خانه برگرد . می دانستم که این را ته دل نمی گوید و یا به عبارت بهتر ، این حقیقتی انکار نا پذیر بود که امروز هیچ چیز خوشحال کننده تر برای او نخواهد بود ، مگر خبر حضور چندین میلیون معترض در خیابان و نجات کشور از دست اشغالگران . امّا هم من می دانم و هم بابا که باید رفت ؛ اگر حرفی برای گفتن هست ، باید رفت . البتّه دیگر نگرانی ام برای حضور در خیابان کمتر از گذشته شده ؛ طی شد آن دوران که پیش خود می گفتم ، اگر نروم کسی نخواهد آمد و آمد آن روز هایی که رفتم و کسی نیامد . به نظرم می آید که اکنون دست کم در این یک مورد ، یعنی حضور خیابانی ، چند گامی از بسیاری تلاش گران میدان سبز نبرد جلوتر باشم . پس دلم قرص شده که امکان حضور نیافتن من و در عین حال ، شکل گیری یک تجمّع میلیونی دور از ذهن نیست . امّا با همه این ها حرص درونی به من فریاد می زند : یک نفر هم یک نفر است . پنج میلیون نفر خواهند رفت ؛ بگذار من هم بروم تا بشوند پنج میلیون و یک نفر ! از طرفی به یاد می آورم که به خودم قول داده ام که امروز در میدان آزادی مراسم رقص و پایکوبی راه بیاندازم ! تا با این کار روحیه بچّه های داخل ایران را بالا ببرم (البتّه بهتر آن که بگویم ، بالاتر ببرم چرا که خیلی از این بچّه ها استاد تمام روحیه برای من هستند ) و همچنین ابتکار و خلاقیت یک جنبش بی خشونت در داخل ایران را که تصویری از امید معترضین هم می تواند باشد را به بیرون ایران مخابره کنم .
یعنی امروز چه اتّفاقی رخ خواهد داد ؟ نمی دانم . خدایا چه روز عجیبی است امروز . دوازده ماه گذشت. گویی که همین دیروز بود . دولت بر آمده از کودتا هنوز روی کار است . وای خدای عزیزم !
در راهرو های دانشگاه کتاب به دست ، بروی یک صندلی نشسته ام که نا گهان گروهی خارجی که برای دیدن دانشگاهمان آمده اند از مقابلم رد می شوند . به نظر چینی می آیند . با خود می گویم ای کاش یکی از آنها می آمد و کنار من می نشت و من هم سر صحبت را با او باز می کردم و می گفتم که امروز چه روزی برای ما است . امّا حیف که او نیامد تا ببیند ما هنوز دست از سر دولتی که از قضای ما مردم ایران ، مورد تفقّد صاحبان قدرت در چین هم است ، برنداشته ایم . دولتی که لکّه ای تازه از خون ، در این یک سال بر دامن رژیم حاکم بر ایران ، پاشید . دقایقی است نوای موسیقی در گوشم طنین انداز شده و مشغول گوش دادن به موسیقی هستم . موسیقی دانان مختلف ، هرکدام با اثر خود ، در فضای ذهن من به جنب و جوش می افتند و می روند . هم زمان با طنین انداز شدن صدای یکی از کارهای باخ در گوش من ، دوباره به فکر فرو می روم . خوب که دقت می کنم می بینم گویی نرفتن به راهپیمایی برای من همچون سوهانی است برای روحم . برای رفتن مصمّم تر می شوم و نا گاه صدای دکلمه خسرو شکیبایی تمام فضای ذهن من را پر می کند . صدایی که می گوید :
» من از نهایت شب حرف می زنم / من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم / اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان ، چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن ، به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم »
ساعت دوازده و پنجاه و پنج دقیقه ی ظهر است . تجمّعی در دانشگاه شکل نگرفت و همانطور که حدس می زدم کلاسم هم تشکیل نشد . دانشگاه روز خلوتی را سپری می کند بسیاری از دانشجویان امروز به دانشگاه نیامده اندو من منتظر دوچیز هستم .یکی اینکه ببینم امتحان امروزم آیا برگزار می شود یا خیر و دوّم تظاهرات امروز ! بله دیگر عزم رفتن دارم . فکر می کنم آنچه که از کودکی با قصّه ها و رویا های ذهن ما خو گرفته و اکنون نیز ذهن ما بر بستر آنچنان چیز هایی نقش آفرینی می کند ، در خواست رفت ها و گفتن را از من دارد . این عواطف سخنگو نیستند مگر حسّ ایستادن ها در برابر ظلم و ستم یا آن اندیشه ی پویایی که به من یاد آوری می کند جان دادن از برای خالق بسی با ارزش تر از زنده ماندن به خاطر خفّت سکوت است . با چیزی حدود ده دقیقه تاخیر به جلسه امتحان می روم و در کمال تعجب می بینم که همه در سر جلسه حاضر اند . فکر می کردم امتحان به خاطر حاضر نشدن بچّه ها لغو خواهد شد امّا گویا پیش بینی ام نادرست از آب در آمده . بعد از پایان امتحان کم کم آماده رفتن می شوم .
حدود ساعت پنج و هشت دقیقه عصر راه می افتم به سوی میدان آزادی . بعد از حدود بیست دقیقه به میدان آزادی میرسم . در غرب میدان از اتومبیل پیاده می شود و راهپیمایی من به سوی میدان انقلاب آغاز می شود . مثل همیشه ضلع شرقی میدان مملو از نیروهای سرکوب است . کم کم از میدان آزادی فاصله میگیرم . سر هر کوی و برزن تعدادی مامور مستقر شده اند . مامورانی که شدّت گرمای آفتاب خرداد ماه ، امانشان را بریده و در جستجوی سایه از محل استقرار اصلی خود فاصله اند . هرچه به میدان انقلاب نزدیک تر می شوم شکل و شمایل نیرو ها خشن تر می شود . با نزدیک شدن به میدان انقلاب و گذشت زمان بر حجم مردم در پیاده رو افزوده می شود . در حین پیاده روی می شنوم که یکی از مامورین به دیگری می گوید در میدان ولیعصر و انقلاب در گیری هایی شکل گرفته . بعد از حدود چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت به میدان انقلاب می رسم .تمام مغازه ها بسته اند . همه پیاده رو پر شده از مردمی که هر کدام با نگاه به دیگری علت حضور خود را اعلام می کنند . فضا به شدّت امنیتی است . بسیاری از مردم با اتومبیل خود به خیابان آمده اند و در جستجوی اندک فرصتی برای به صدا در آوردن بوق ماشین خود . خیلی از مردم از این که آرامش حاکمیت را بر هم زده اند در پوست خود نمی کنجند . با اینکه در یک فضای سراسر امنیتی قرار گرفته اند ، مغرورانه گام بر می دارند . حدود ساعت هفت ابتدای خیابان کارگر سوار بر یک اتومبیل به سوی میدان راه آهن حرکت می کنم . هر از چند گاهی دوستان زنگ می زنند و جویای آنچه رخ داده می شوند . بالاخره به خانه می رسم بالافاصله جویای اخبار از رسانه ها می شوم . کم کم به پایان روز نزدیک می شویم و انتظاری نو تمام وجود من را فرا گرفته ؛ انتظاری برای گرامیداشت سالگرد سی ام خرداد ماه سال گذشته . روزی که در آن ایرانیان به رگبار گرفته شدند ! »

خوب ، بهتره است بررسی رویداد های یک سال گذشته را ادامه بدهیم و برویم به سراغِ :
25 خرداد89 ؛ این روز که در حقیقت سال روز تجمع میلیونی مردم تهران بود ، بنابر آنچه که در رسانه های مردمی پخش شد ، تهران با یک فضای امنیتی مواجه شد به ویژه در مناطق مرکزی مثل میدان انقلاب . آنچه که برای من جالب توجه بود حضور نیروها امنیتی در سطح شهر نبود ؛ بلکه حضور این نیرو ها در زمانی بود که حدّاقل من به شخصه به یاد نمی آورم که هماهنگی خاصّی برای تظاهرات در این روز صورت گرفته باشد .

30 خرداد89 ؛ سی ام خرداد ماه برای من در حقیقت سالروز تولّد این جنبش شناخته می شود نه روز بیست و دوّم خرداد . اگر تا پیش از سی ام خرداد ماه هشتاد و هشت ما فقط به دنبال رای خود بودیم ، امّا ازسی ام خرداد ماه بود که در کنار بحث رای بسیاری از مسائل انسانی نیز برای فعّالین جنبش سبز مطرح شد . امری که شاید تضمین کننده بقای این حرکت تا دستیابی به پیروزی باشد .خوب ، بعد از این مقدّمه بهتر است بپردازم به آنچه که در این روز در تهران رخ داد و من مشاهده کردم . از حوالی ظهر بود که سر وکلّه نیرو های امنیتی باز هم پیدا شد . اینبار نه در امتداد یک خیابان بلکه در میدان های مختلف شهر . آن روز من از بین میدان های مختلفی که جهت انجام تظاهرات اعلام شده بود ، میدان راه آهن را انتخاب کردم . حدود ساعت شش و پانزده دقیقه ی عصر بود که به این میدان رسیدم . یعنی با چیزی حدود یک ساعت و پانزده دقیقه تاخیر . خوب ، آنچه که در ذهن خودم برای این روز متصوّر بودم را ، ندیدم . انگار همه مثل خود من با تاخیر به محل رسیده بودند ! خودم را به خاطر این تاخیر سر زنش می کردم امّا همین که چشمم به نیروهای امنیتی افتاد احساس غروری در من شکل گرفت . نگاههای متعجّب مردم در میدان راه آهن به این نیرو ها را نوعی پیروزی می دانستم . چرا که باور داشتم همین که گروهی از جامعه که شاید خیلی از آنها به هیچ وسیله ارتباطی آزادی دسترسی نداشته باشند ، با چنین صحنه ی امنیتی مواجه می شوند به بسیاری مسائلی که در جامعه ایران یک سال است شکل گرفته و صدای و سیمای میلی هموار در مقام تکذیب آنها بر آمده پی خواهند برد . که این خود در دراز مدّت لازم و مفید برای این حرکت اعتراضی می تواند باشد .

رسیدیم به پایان بررسی وقایع یکسالِ پس از انتخابات . آنچه که در بالا آمد مشاهدات و دریافت های شخصی من بود از آنچه که در طول این مدّت در کشور و به خصوص تهران رخ داد . می دانم که خالی از اشکال نخواهد بود . چه اشکلات ادبی و چه اشکالات تاریخی امیدوارم که این اشکالات را در ضمن یاد آوری به من ، ببخشید . به امید آنکه این مطلب مورد استفاده آنان که به نگارش تاریخ این جنبش می پردازند و خواهند پرداخت ، قرار گیرد .

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: