Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2010

اسفیدواجان

متنی که در ادامه می آید ، در حقیقت همان سفرنامه نوروزی من در سال هشتاد و نه است که پیش از این قول آن را داده بودم .باعرض معذرت به خاطر تأخیر پیش آمده .
بعد از ظهر روز سه شنبه بود که از تهران حرکت کردیم به سوی اصفهان . توی مسیر خروج از تهران در حوالی ترمینال جنوب و نواحی جنوبی شهر اوّلین چیزی که چشم من را به خود جلب می کرد نیروهای ضد شورشی بودند که یا مستقر شده بودند یا در حال حر کت به سوی مقصد جهت استقرار بودند . با خودم می گفتم وقتی در این منطقه وضع به این صورت باشد در مناطقی مثل میدان ونک چه خبر است ؟! عمویم می گفت چقدر نیرو ، و من به ایشان جواب دادم ، این تعداد در مقابل آنچه که در مراسم هایی مثل سیزده آبان یا شانزده آذر یا بیست دوّم بهمن من دیده ام ، تعداد قابل توجّهی نیست . به ایشان می گفتم باید یک بار با من بیایید تا با هم در یکی از تظاهرات ها شرکت کنیم تا به درک درستی از جمله «چقدر نیرو» برسید . بالاخره از تهران خارج شدیم . سوار بر یک تاکسی بین شهری بودیم با یک راننده اصفهانی . راننده ترانه های هایده را گذاشته بود و این ترانه ها خیلی با حس حال من هم سو بود ؛ چرا که در طول مسیر تمام وجودم با بچّه هایی بود که از مدّت ها پیش تصمیم گرفته بودند با عزمی جزم چهارشنبه سوری را به کابوسی برای آنان که در برابرشان ایستاده بودند تبدیل کنند . هر کجا که ترانه ها شاد می شد می گفتم بچّه ها تهران را گرفتند ! و هر کجا غمگنین می شد می گفتم … خلاصه ، خورشید از سمت باختر محو شد و مراسم چهار شنبه آخر سال شروع شد . راننده می گفت اتوبان امیر کبیر برایش خسته کننده است و به همین جهت از مسیر قدیم یعنی جادّه دلیجان ، مورچه خورت، میمه رفتیم . هوا تایک می شد و مردمی که با وجود فتوای دینی ، در جهت دوری از مراسم چهارشنبه سوری، در میان بیابان های ایران و در دل تاریک و روشن غروب ، وسیله نقلیه خود را متوقف کرده بودند و با جمع آوری خار بیابان به برگزاری مراسم چهارشنبه سوری می پرداختند ، توجه من را به خود جلب می کردند . ساعت از هشت گذشته بود که به شهر اصفهان رسیدیم . همان اوایل ، در ورودی شهر ، یک تیم ایست و بازرسی بسیج مستقر شده بود . به نظرم خیابان ها از شب های عادّی خلوت تر بود . بوی آتش تمام فضا را پرکرده بود . فضای شهر را آکنده از دود دیدم . بالاخره به خانه رسیدیم .فکر می کنم ساعت از نیمه ی شب گذشته بود که به سراغ اینترنت رفتم و بالاترین را بازکردم . همانطور که حدس می زدم لینک های مربوط به چهار شنبه سوری تمام فضای صفحه را پرکرده بود . خیلی از لینک ها شامل فیلم بودند که من با سرعت پائین اینترنت توان دیدن آنها را نداشتم . امّا لینک هایی هنوز هم در ذهنم مانده که بد نیست به آنها اشاره کنم . یکی لینک مربوط به خبر آتش زدن یک کیوسک نیروی انتظامی توسط بچّه های اصفهان بود و دیگری مربوط به فیلمی می شد که در آن تعدادی از بچّه ها مقابل ماشین نیروی انتظامی به رقص و پایکوبی پرداخته بودند ؛ یکی در اصفهان و یکی هم در تهران .بالاخره وقت خواب رسید ، عمویم در فکر فرورفته بود وقتی از او دلیلش را پرسیدم چیزی نگفت ، امّا بالاخره بعد اصرار های من حرف دلش را زد . ایشان گفتند توی فکر آن بچّه هایی هستند که امشب دستگیر شده اند ، نمی دانستم چه باید بگویم . شب گذشت و روز آمد . حدود ساعت دوازده ظهر به سمت اسفیدواجان (منطقه ای در بیست و شش کیلومتری نجف آباد ؛ البتّه چند سالی است که نام این مکان را رضوانشهر هم می خوانند . منطقه ای که امروزه بیشتر به خاطر کارخانه های سنگبری اش شناخته می شود ، نه همچون گذشته به عنوان یک منطقه روستایی با کشت غالب انگور و گردو) حرکت کردیم . حدود ساعت دوِ بعد از ظهر بود که به اسفیدواجان رسیدیم .
از این روز یعنی چهارشنبه ، بیست و ششم اسفند ماه هشتاد و هشت تا روز آخر سفرم ، یعنی چهار شنبه ، چهارم فروردین هشتادو نه ، در اسفید واجان اقامت داشتم ؛ و آنچه در ادامه می خوانید بخشی از آنچه است که من در مدّت این هفت روز اقامتم در این قسمت از خاک ایران مشاهده کردم .امیدوارم که بتوانم مطالب مفید و درستی را پیرامون این منطقه در اختیارتان بگذارم .
سطح شهر پر بود از دیوار نویسی های سبز ، حتّی جدول کنار خیابان هم بی نصیب نمانده بود ؛ این اوّلین چیزی بود که توجه من را به خود جلب می کرد . روز بعد برای شرکت در یک مراسم ختم به مسجد رفتم . مراسم ختم کسی که بعداً شنیدم جمعیت حاضر شده در روز خاک سپاری اش با جمعیت خاک سپاری امام جمعه آن منطقه قابل قیاس بوده با این تفاوت که اوّلی چیزی نداشته مگر چند جُک و لطیفه قدیمی که با آنها مردم را به خندیدن وادار می کرده و دوّمی هم در یک جمله ، کسی بوده که شاید به هر مجلسی که وارد می شده ناگهان فردی از میان جمعیت بر می خواسته و فریاد می زده » برای سلامتی علمای اسلام صلوات … » . یادم می آید آن روز در مسجد از زبان مدّاح محلّی چیزی شنیدم که پیش از آن در هیچ مجلس مشابهی نشنیده بودم ؛ مداح در میانه مجلس پشت میکروفون گفت : خداوند فلانی را بیامورزد ، همیشه مردم را می خنداند و شاد می کرد ! . گویی مردم تشنه اندکی لبخند بی ریا و شادی بی اندازه شده اند … .زمان طی شد و کم کم رسیدم به لحظه سال تحویل . از دقایقی قبل از سال تحویل برق رفته بود . البته بالاخره در دقایق واپسین سال برق آمد و ما را از فضای تاریک روشن بیرون آورد . گویا ناگهان قضا بر این قرار گرفت که ما تا آخر سال در تاریکی به سر نبریم !
طبق معمول هر سال وقت پخش منبر سالیانه از تلویزیون فرارسید . به خانواده گفتم نمی خواهد نگاه کنید ؛ حرف تازه ای نخواهد داشت . مثل همیشه پر است از چیزهایی مثل » دشمن ، منحرف و…» برادرم گفت همین که حرف تازه ای نداشته باشد خود نوعی عقب نشینی است ، بابا می گفت بگذار گوش کنیم ببینیم چه می گوید . بالاخره تصمیم بر آن شد که تلویزیون منبر سالیانه را به نمایش بگذارد . و من هم در طول منبر از مسجد ( ! ) خارج شدم و رفتم به داخل حیاط تا منبر به پایان برسد . دلم با بچّه ها در شهر ها بود و با خود می گفتم یعنی الآن در تهران چه خبر شده ، آیا صدای شعار فضا ی بیکران هنگامه سحر را پر کرده ؟! بالاخره اوّلین عید دیدنی امسال را شروع کردیم و رفتیم به دیدن آن خانواده ای که چند روز پیش یکی از عزیزان خود را از دست داده بودند ؛ عید دیدنیی که تا آخرین روز سفر به طول کشید ! چرا که باقی سفر من در کنار این خانواده سپری شد . از صبح روز یکشنبه تعداد زیادی به دیدنشان آمدند ، شاید تا صبح روز چهار شنبه بیش از صد و پنجاه نفر زن و مرد ؛ و این برای من فرصت بسیار خوبی بود تا با دغدغه های مردم در این شهر کوچک بیشتر آشنا شوم .
اگر بخواهم بعنوان یک تلاشگر میدان نبرد سبز ، به مردمی که می آمدند و می رفتم نگاه کنم ، آنگاه می توانم آنان را به سه گروه عمده تقسیم کنم . گروه اوّل آنانی بودند که یا از وضع موجود و حاکمیت راضی بودند یا برایشان حدّاقل در این مرحله این یا آن تفاوتی نداشت . امّا دو دسته دیگر که به باور من اکثریّت غالب بودند یکی آنان بودند که درد مذهب داشتند و بر این باور بودند در این سی سال دین و مذهب و حتّی اخلاق ، بیشترین ضربه ها را خورده و دیگری آنانی بودند که تشویشِ غالبشان به جهت کشور و وضع بد اقتصادی و … بود ؛ امّا هر دو گروه از حاکمیت فعلی شکایت داشتند . کلام دو دسته دوّم بیشتر حول گلایه از هرج مرج روز افزون در مسائل اقتصادی و بازار سنگ ساختمانی ( پیش از این اشاره کردم که تولید سنگ ساختمانی شغل غالب مردم این منطقه است ) بود. برخی از ناراضیان جمهوری اسلامی به صراحت از حاکمیت پهلوی و دوران پیش از انقلاب حمایت می کردند .
یادم می آید یک شب یک پیر مرد با حدود نود سال سن آمده بود و در جایی از کلامش مثل خیلی از پدران و مادران ما گفت قدیمی ها خیلی خوب بودند ! خدا بیامورزدشان . اینجا بود که از خودم پرسیدم چرا ، چرا نباید نسل اکنون از گذشته بهتر باشد ، چرا همه فکر می کنند انسانهای بدی اند و این گذشتگان آنان اند که آدم های خوبی بودند و در خیلی از مواقع هم این جمله را می گویند که آنها خیلی زحمت کشیدند ، آخر مگر شما هم زحمت نکشیدید ، و مسائلی از این دست . نمی دانم شاید دلیلش تبلیغات حاکم در مکانهایی مثل مسجدها و شبکه ها تلویزیونی صدا و سیمای میلی و احساس گناهی است که با این تبلیغات ها به آنها دست می دهد ؛ نمی دانم دلیلش چیست ولی هرچه است باید رفع اش کنم.
صبح چهارشنبه بود که آماده شدیم برای حرکت به سوی تهرن و یکی ازنتیجه هایی که من از این چند روز همنشینی با مردم این منطقه گرفته بودم این بود که دیگر وقت آن رسیده تا گزینه های جایگزین برای جمهوری اسلامی به بحث و بررسی گذاشته شوند ؛ نه تنها گزینه های جایگزین ،بلکه ، اکنون وقت آن رسیده تا افرادی چون مهندس موسوی هم برای ما جمهوری اسلامی مد نظر خود را به روشنی معرفی کنند و آن را به بحث بررسی بگذارند .گفته بودم که داشتیم آماده می شدیم که به سوی تهران حرکت کنیم ، توی مسیر برگشت بودیم که در میان راه تصمیم گرفتیم سری هم به میدان نقش جهان بزنیم .برای اوّلین بار بود که می دیدم در سطح شهر اصفهان در نوروز تعداد زیادی از عکسهای کشته شدگان راه وطن و اعتقاد ، در هشت سال جنگ را نصب کرده بودند؛ نمی دانم چرا ولی به نظرم این حرکت بی ارتباط با اتّفاقات چند ماه گذشته و برخی شعار ها مثل «بسیجی واقعی همّت بود و باکری » و همچنین حمایت بی پرده برخی خانواده های این عزیزان از جنبش سبز و مهندس موسوی نبود .هر چند دقیقه چشمم به دیواری می افتاد که در آن نشانی از رنگ سبز می شد پیدا کرد . بالاخره ترافیک مسیر منتهی به میدن نقش جهان را پشت سر گذاشتیم و به میدان رسیدیم . توی میدان زنان و دخترانی را دیدم که در کنار میدان به فروش زیر انداز سنّتی می پرداختند ؛ به نظر افغانی بودند . با دیدن این صحنه که پیش از این سابقه نداشت ، این مسئله به ذهنم خطور کرد که یک ایران آرام ، چقدر می تواند برای ساکنین کشورهای همسایه مایه خوشحالی و آسایش باشد .سرانجام بعد از خرید سوغاتی و خوردن ناهار به سمت تهران حرحت کردیم و حدود ساعت یازده شب بود که رسیدیم به خانه .

Read Full Post »

بهار هشتاد و نه شروع شد . از روز سه شنبه بیست و پنجم اسفند ماه برای شرکت در یک مراسم خانوادگی مجبور به ترک تهران به سوی اصفهان شدم ؛ و سفر من که به نوعی هم یک سفر نوروزی بود ، بعد از گذشت نه روز ، دیشب به پایان رسید . امیدوارم بتوانم در چند ساعت آینده شرحی از این سفر نوروزی را بنویسم . فکر می کنم سفر های نوروزی در این موقعیت زمانی از حرکت سبز مردم ، مجال مناسبی را برای ارزیابی تلاش های چندین ماه ی همه بچه ها فراهم می کند ؛ و به ما این فرصت را می دهد تا از نزدیک به دیدن آثار آنچه که در هر شهر پس از بیست دوّم خرداد پدیدار شده برویم . همچنین این سفر ها فرصت مناسبی برای گسترش بیش از پیش جنبش در لایه های گوناگون اجتماع است . در ضمن نباید فراموش کرد که خواندن سفر نامه های نوروزی و دیدن عکس ها و فیلم های این سفر ها کمک بسیار بزرگی خواهد بود به آنان که در بیرون از مقصد سفر ما هستند ، از بچّه های داخل کشور گرفته تا خارج از کشور ، تا بیش از پیش با آنچه که این حر کت ملّی در کشور ما ایجاد کرده آشنا شوند . در ضمن فکر می کنم نوشتن خاطرات نوروز توسط بچه های خارج از کشور به بچه های داخل این امکان را می دهد تا بیشتر با روحیات آنان آشنا شوند ؛ امری که کنار هم قرار گرفتن را برای تمام نیروهای سبز در سرتاسر جهان آسانتر خواهد کرد. پس پیش به سوی سفر نامه های سبز .
و امّا پیام نوروزی من !
– امیدوارم که فصل سبز بهار در قطره قطره ی جویبار زندگی تان درخشش پیدا کند –

Read Full Post »

هنوز سال جدید شروع نشده ،امّا احساسی در من فوران می کند که تجربه آن را پیش از این در خرداد ماه گذشته داشتم . خردادی که هیچ گاه در تاریخ ما به فراموشی سپرده نخواهد شد . خردادی که برای من با ندای «سر آمد زمستان » آغاز شد و با ندای غلطیده در خون به روزهای سوزان خود رسید . دوباره هوای «سرآمد زمستان» به سرم زده ؛ دوست دارم بارها و بارها این ندا را با خود زمزمه کنم . گویی این بار خردادی پر حادثه تر از تمام خرداد های تاریخ در راه است ؛ خردادی پر از حادثه های شیرین برای مردمی سبز ، و مملو از سرما برای آنان که خود تصمیم گرفتند در گوشه ای از تاریخ بی کران این خاک خدایی ، برای همیشه به تکه ای کوچک از تکه های گوناگون یخ ، تبدیل شوند . نمی دانم قرار است چه واقعه ای رخ بدهد امّا ، ندا در من ندا می دهد ، رویدادی بزرگ در پیش داریم . و من منتظرم ، منتظر این رویداد بزرگ که به باورم می تواند نقش بزرگی در تعیین مسیر حرکت کشتیی به وسعت تمام جهان داشته باشد . انتظاری که من را بر آن می دارد که از اکنون خود را برای استقبال از آن حادثه های شرین که بیشتر به رویایی حقیقی ماند تا حقیقتی رویایی ، آماده کنم . پس از امروز آماده می شوم ؛ آماده استقبال از این واقعه بزرگ .
این متن را نوشتم و رفتم به سراغ حافظ ؛ ببینید که حافظ چه گفت و بعد خودتان در مورد آن قضاوت کنید :
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کُلاله بود

از دست برده بُود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون می‌خورم مُدام
روزیّ ما ز خوان قَدَر این نواله بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه
یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر
پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
فعلاً علی الحساب ، تا چهار شنبه سوری .
و امّا پاراگراف آخر ؛ برای پایان این متن می خواهم یک خاطره از آن روزهای داغ را بنویسم ، آن روزهایی که هر روزش یکی از نداها به خاک می افتاد . یادم می آید یک روز که رفته بودم به دکّه روزنامه فروشیِ محل ، روزنامه فروش گفت اینار هم مثل دفعات قبل این مردم اند آسیب می بینند و تعدادی از این مردم هم مثل قبل به خاک و خون کشیده می شوند و باز روز از نو و روزی از نو . امّا من نظرم چیز دیگری بود ، به او به بیانی گفتم ،نه این تو بمیری از آن تو به میری ها نیست ؛ و مطمئن باش ، مطمئن که این خونهای ریخته شده پایمال نخواهد شد . و امروز من می خواهم فریاد بزنم که : آهای دیکتاتورها ! بدانید که من هر آنچه از دستم بر آید انجام می دهم تا مبادا خون این بچّه ها پایمال بشود ،همانطور که نا حالا این کار را کرده ام ، مطمئن باشید ، مطمئن .

Read Full Post »

چند روزی است که ایده ای به فکرم رسیده که فکر می کنم می تواند در صورت عملی شدن نتیجه خوبی برای جنبش به جا بگذارد . این ایده به قرار زیر :
همه ما می دانیم که برای به نتیجه رساندن حرکتمان ، لازم است تا ذهن جهانیان را همواره در طول مسیر به سمت خود متمرکز کنیم تا از طریق این کار در کنار سایر کارهای دیگر ، هزینه مقابله قهر آمیز با خودمان توسط مخالفین مان را بالا ببریم . چرا که در غیر اینصورت حرکت به سوی مبارزات مسلّحانه و قهر آمیز صرف ، توسط معترضان و نیروهای داخلی ، در دیر زمانی نچندان دور ،دور از ذهن نخواهد بود .
امّا چگونه می توانیم همواره توجه جهانیان را به سوی خود جلب کنیم ؟
برای پاسخ به این سوال من ترجیح می دهم مخاطبان غیر ایرانی فعّالیت های جنبش سبز را به دو گروه شهروندان عادّی و مقامات مسئول هر کشور تقسیم کنم . با این تقیسم بندی پاسخ گویی به سوال مورد نظر ما کمی راحتر می شود . امّا پاسخ ؛ من فکر می کنم برای جلب نظر و به عبارت بهتر حمایت شهروندان عادّی هر کشور ، می شود از روش هایی نظیر آنچه که بچّه ها در داخل کشور انجام می دهند بهره جست . روش هایی مثل پخش کردن فیلم و تصاویر رخ داد های ایران ، البتّه نباید فراموش کرد در این حالت هم خلّاقیت ایرانیان نقش مهمی را بازی می کند ؛ اینکه چه روشی باید پیش گرفت تا حدّاکثر نتیجه یا به بیان شیواتر ، بیشترین حمایت را از جانب شهروندان هر منطقه از جهان برای جنبش به ارمغان آورد ، متوجه تجربیات و اندوخته کسانی است که سالهایی را در آن نواحی زندگی کرده اند نه چون منی که در ایران نشسته ام ؛به عنوان مثال شاید اجرای یک نمایش خیابانی در یک نقطه از هر روش دیگری کار ساز تر باشد ؛ امّا در هر حالت هدف یک چیز است ، و آن اینکه مردم سراسر جهان باید نسب به آنچه که در ایران می گذرد آگاه شوند . و در نهایت ، جلب حمایت مقامات مسئول هر کشور که به باور من کاری تخصصی است و از کسی بر می آید که کمی تجربه در مسائل سیاسی داشته باشد . امّا به هر حال ، فکر می کنم ارسال تصاویر رویداد های ایران ، به دفتر های این مقامات ، آن هم توسط اشخاص حقیقی گوناگون می تواند تأثیر گذار باشد .

Read Full Post »

دلم نیامد که این مطلب از پیک نت را با تیتر انتخابی خودم را روی وبلاگم نگذارم .
» در مصر ، محمد البرادعی که رئیس مصری و پیشین آژانس انرژی اتمی است. در هفته های اخیر در هیچ مراسمی بدون کراوات سبز ظاهر نشده است و طرفدارانش از هم اکنون رنگ سبز را برای انتخابات آینده انتخاب کرده اند. در افغانستان دکتر عبدالله عبدالله نیز با کراوات سبزی که از انتخابات ریاست جمهوری تاکنون آن را از خود جدا نمی کند. از سر اتفاق نیست که جنبش طرفدار او نیز رنگ سبز را انتخاب کرده است. عکس هائی که از روز رای گیری در انتخابات اخیر عراق منتشر شده، نشانه های انکار ناپذیری از رنگ سبز را به نمایش می گذارند. مردم پشت اتومبیل ها پرچم سبز نصب کرده اند، پوسترهای تبلیغاتی اگر کاملا به رنگ سبز نباشند، علامتی از رنگ سبز دارند. در ترکیه ، اگر به عکس های اخیر «اردوغان» در تلویزیون ها نگاه کنید، کراوات سبز را بر گردن او می بینید. همچنان که پرچم و رنگ سبز در حزب عدالت و توسعه رو به تسلط است! بحث بر سر کراوات و پرچم نیست، بحث بر سر تحول بزرگی است که جنبش سبز مردم ایران در منطقه بوجود آورده و در واقع منطقه خاورمیانه و برخی کشورهای اسلامی همجوار ایران را تکان داده است. اسلام سبز بعلامت رویش و زندگی، در برابر اسلام سیاه بعلامت طرفدارای از زندان، اعدام، ترور، قتل، استبداد، حکومت فردی و سرکوب.
رنگ سبز در لبنان نیز جانشین رنگ زرد حزب الله خواهد شد؟ هنوز تاثیر شگرفت جنبش سبز مردم ایران بر منطقه در پیش است!»
بر گرفته از سایت پیک نت . آدرس دقیق جهت مراجعه مستقیم به متن کامل:
http://peiknet.com/1388/01esfand/19/page/31Sabz.htm

Read Full Post »

در هفته های اخیر می بینم که بعضی بچه ها از فضای بالاترین گلایه دارند ؛ چرا لینکها بی محتوا شده اند ؟ ؛ چرا به مسائل مهم روز پرداخته نمی شود ؟ ؛ چرا … .بعضی از بالاترین کنار کشیده اند ، بعضی نگران اند و خلاصه هر کسی به گونه ای با این مسئله بر خورد می کند . من به شخصه تمام آنچه که پیش آمده را طبیعی و ناشی از نوعی خستگی می بینم که رفع شدنی است ؛ امّا راه کاری هم برای تغییر این فضا در بالاترین به ذهنم می رسد که تصمیم گرفتم آن را با بقیّه به اشتراک بگذارم و تا هر کس پسندید آن را اجرا کند . من فکر می کنم بالاترین نیاز به انگیزه و فکرهای تازه دارد . یکی از کارهایی می شود برای رسیدن به این موردها کرد شروع عضو گیری جدید در بالاترین است ؛ مسئله ای که چند روز پیش یکی از بچّه ها مطرح کرده بود . امّا راه کار دیگری هم هست که خیلی شبیه به عضو گیری توسط سایت است ، امّا عضو گیری با کمی تفاوت ؛ در حقیت در این روش این کاربران اند که دست به عضو گیری می زنند نه مسئولین سایت . برای انجام چنین کاری تنها کافی است نام کاربری خود را با دوستان قابل اطمینان خود به اشتراک بگذارید ؛ دوستانی که در تمام مدّت بعد انتخابات فرصت آن را داشته اید تا آنان را بهتر بشناسید . من اسم این کار را گذاشته ام » ایجاد موج مصنوعی در بالاترین » البتّه به نظرم خیلی از بچه ها خیلی زود تر از این ها این کار را کرده اند ؛ امّا هر کس هم که تا حالا این کار را نکرده می تواند لااقلّ به آن فکر کند . فقط فراموش نکنید چنانچه تصمیم گرفتید نام کاربری تان را با دوستان مورد اعتمادتان به اشتراک بگذارید ، حتماً تمام نکات امنیتی را به وی یاد آوری کنید .

Read Full Post »

.جناب آقای موسوی در تمام این مدّت هشت ماه ، همواره متوجه تأکید شما بر عدم خروج سر رشته اعتراض ها ، از کشور بوده ام . حتّی بخشی از انگیزه بزگ و قابل ستایش شما در جهت باز پس گیری حقّ ستم دیدگان تمام آنچه پس از انتخابات رخ داده را ناشی از همین دغدغه شما سرور هنر دوست می دانم .
امّا جناب آقای موسوی من از میان نسلی برای شما این نامه را می نویسم که آینده اش به آنچه که بعنوان نتیجه این حرکت ملّی – مدنی شناخته می شود ، گره خورده است . نسلی که وقتی دست در دست مادرش داد تا برای رسیدن به اوّلین روز مدرسه ، سوار بر تاکسی شود در تمام طول مسیر چیزی نشنید مگر گله و شکوایه های سر نشینان تاکسی . گله از وضع بد اقتصاد ، گله از نبود آزادی ، گله از بی آبرویی در مقابل سایر ملّت ها ، گله از نبود مسئولی مسئول ؛ نسلی که وقتی برای اوّلین بار در صف نان ایستاد ، ندید مگر چهره های خسته و افسرده ، خسته از دویدن ها برای آنچه که یک لقمه نان می خوانندش ، افسرده از آنچه که به عنوان نتیجه ی انقلابی که خود آن را به ثمر نشانده ، شناخته می شود . نسلی که وقتی چشم باز کرد ، ندید مگر دیواری که روی آن عکسی از ایران زده شده بود و پدر مادری که به جرم باورهایشان از خانه شان اخراج شده بودند ، نسلی که هر روز صبح را به امید رسیدن روز بازگشت در کوچه های نا آشنای فرنگ شب کرد؛ و نسلی که به شما رأی داد چرا که می دانست شما فرصت درک تمام آنچه که در بالا آمد را در طول بیست سال داشته اید ؛ و چه درست به این درک شما پی برده بود که اگر نبود این آگاهی و درک در شما ، ای بسا که اکنون هشت ماه دیگر هم به آن بیست سال افزوده شده بود .
آری جناب آقای موسوی آن کس که این سطر ها را برای شما می نویسد یکی است شبیه تمام هم نسلان خود ؛ آنان که آینده شان منتظر آن ایستاده تا پایان این حرکت سبز را ببیند وپس از آن ، متناسب با آن بر آنان فرود آید . و آنان که با تمام وجود پا بر عرصه میدان گذاشتند چرا که دیدند چشمان منتظر آیندشان را . این ها را نوشتم تا بگویم جناب آقای موسوی برای چون منی ، جنبش سبز و نتیجه آن از چه جهت اهمّیت پیدا می کند . و اکنون چون منی باور دارد که همینک پس از گذشت هشت ماه ، ما رسیده ایم به نقطه ای که چون شمایی توانایی باز کردن گره از زنجیر یگانگی نیروهای سبز اندیش خارج از کشور را دارد .
نیروهایی که گستره وسیعی ، » از پیاده شدگان از کشتی این نظام تا سواران بر کشتی آن نظام پیشین » را شامل می شوند ؛ آنان که همه یک هدف مشترک دارند ، و آن چیزی نیست مگر ایران . و باور دارم این مسئله ، یعنی چندین میلیون ایرانی خارج از کشور ، باید در همین مرحله از تاریخ معاصر ایران به بهترین شیوه ممکن حل شود و بیشکّ گذشتن از کنار این مسئله و واگذاردن آن به حال خود می تواند به ضرر آینده کشور و چون خاری در پای فرزندان آینده ایران باشد .
و نباید فراموش کرد ، آنان که در مقابل ما ایستاده اند ، دارند در بین خود کسانی را که به هیچ باوری ، باور ندارند ؛ و ایستادن در مقابل چنین » فرقه ای » در قالب یک جنبش بدون خشونت ، به باور من اتّحادی بس بزرگتر از آنچه که اکنون با آن مواجه هستیم را می طلبد . و بی تردید شما در ایجاد نوعی «یگانگی در عین چند گانگی » در بین این نیروها نقشی کلیدی را بازی می کنید . یگانگی ای که می تواند سبب کاهش طول مسیر دموکراسی خواهی در ایران شود ؛ مسیری که افزوده شدن هر روزی به طول آن ، یعنی صرف نکردن یک روز دیگر برای توسعه علمی و اقتصادی و … .
و از یاد نبریم ، درخت سبز زمانی سایه خود را بر خاک حاصل خیز اطرافش می گستراند که مملو از شاخ و برگ باشد و این جاست که رنگ زرد یک برگ هم بخشی از زیبایی آن درخت سبز و طبیعت شمرده خواهد شد .

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: