Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2009

ایشان به تازگی در وبلاگشان به آدرس http://alirezarezaee1.blogspot.com مثل همیشه مطلب در خور توجهی را قرار داده اند؛ تحت عنوانِ:
«رفقای پائين شهر ، جنبش شده ونك به بالا كجائيد ؟»
بد نیست ابتدا نگاهی به این مطلب بیندازیم و با هم آن را مرور کنیم:
«اين چيزي است كه از همان زمان پيش از انتخابات هم ديده ميشد و حالا جدي تر ديده ميشود . شبانه هاي دم انتخابات هيچكدام از پائين شهر نبود . سعادت آباد بود و شهرك غرب و پارك ملت و تجريش و نياوران و همين بالاها . بعد از انتخابات هم هر جا كه ماجرائي شد همه از همينجاها مي آمدند . قدري كه با خوش بيني نگاه ميكردي بچه هاي امير آباد و ستارخان و يوسف آباد و حتي بچه هاي شرق تهران هم ديده ميشدند . از ميدان انقلاب يك خط كه كشيده باشي به بالا ميشود كساني كه هميشه همه جا هستند . فرقي نميكند كه قرار تجمع يا حركت كجا باشد ، همه از همان خط بالا مي آيند .

اين قضيه مثل ديروزي كه قرارمان جائي مثل ميدان توپخانه بود حتي تا حدي آدم را مي آزرد . موقع برگشت همه بسمت بالا مي آمدند . اصلاً همانجا كه بودي هم سنگيني نگاه پائين را روي بچه هاي بالا حس ميكردي . ميدانم كه بافت مذهبي متحجر پائين آنقدر ضخيم هست كه به اين راحتي ها باز نشود . ميدانم كه آنقدر ترياك و هروئين به جان پائين شهر ريخته اند كه نفسشان گرفته شده ، اما ميخواهم بگويم رفقا ! شما كه معرفت و مرام تهراني را از شما مثال ميزنند ، شما كه اگر بخواهند بگويند بچه ناف تهران شما را نشان ميدهند ، شمائي كه اگر صداي يكي تان دربيايد صدتاي بچه هاي بالا را حريفيد ، اصلاً شما كه در مقابل ما سوسولها بهتان ميگويند لوتي ! دلمان ميخواهد قرار بعدي مثلاً تجريش باشد و بيشتر از خودمان شما را آنجا ببينيم . جنبش متعلق به همه است . ما هر بار كه بوده خيلي آمده ايم پائين ، اگر لازم باشد باز هم مي آئيم ولي دلمان نميخواهد زياد مزاحم بشويم ايندفعه شما تشريف بياوريد بالا !»
خب حالا چند کلامی می خواهم با این دوست سبزم سخن بگویم:
سلام آقای رضایی؛
بهتر است ابتدا خودم را معرفی کنم، من فردی از حوالی میدان خراسان
هستم؛ یعنی یک جایی از همون پایین شهر.
در مرحله دوم هم بد نخواهد بود اگر چکیده فعالیت های مبارزاتی این چند ماهم را برای شما بگویم: من به جز چند مورد در غالب مراسم های اعتراضی شرکت کرده ام؛ چه بالا ی شهر چه پایین شهر.
اما چه میشود که شما این چنین در ذهنتان خطور می کند که جنوب شهر خبری نیست .می خواهم در پاسخ به این سوال چند مورد از آنچه به ذهنم می رسد را براتون بگم:
1-دراین سالها ما مهاجر به این مناطق از سایر شهرها کم نداشتیم و می توان گفت بسیاری از ساکنین این مناطق امروز مهاجرانی شده اند که از بیماری فقر در رنج اند.و همچنین نسل انقلاب57 هم به سوی مناطق دیگر تهران مهاجرت کرده اند و به همین خاطر است شما می بینی که مثلن منطقه انقلاب گویا همان منطقه شهدا در پیش از انقلاب است یعنی به نوعی لایه های جامعه شناسی به سوی جلو حرکت کرده و در ایتن سالها نسلی هم از شمال تهران به خارج از ایران رفته.
2- در اینجا خیلی از بچه ها در محدوده سنی بست سال برای خود رئیس و اوستا دارند یعنی باید در سر وقت در محیط کاری شان حاظر شده و به امور مغازه بپردازند و به عبارت دیگر استقلال آنها در حدی نیست که بتوانند در هر تجمعی به راحتی حاضر شوند.اما با وجود این بازهم پیش آمده که شاهد بودم در روز های مهم بچه های شاغل هم حضور به هم رسانده اند یک نمونه آن هم آن روزی بود که خبر دار شدم مجید که با ماشینISUZU بار بری میکنه با همون ماشین به محل تجمع آمده و علاوه برآن بچه هایی را که خسته شده بودنند را سوارقسمت بار ماشین خودکرده تا از جمعیت عقب نمانند .یا مثلن علی که همسایه ما است و در روز 23 خرداد برای اولین بار باتوم خورده
3-همچنین فراموش نکن روز پنجشنبه در آستانه روز های عاشورا و تاسوعا قرار داشت و خیلی از بچه های اینجا ترجیح می دهند یا بهتره بگم میدادند که روز پنجشنبه را به امور شخصی بپردازند و برای روز های عاشورا و تاسوعا در مراسم حاضر بشوند
4- همچنین فراموش نکن اگر در شمال شهر در یک کوچه مثلن 2 خانواده امنیتی وجود دارد در پایین شهر این نعدد به نظرم حداقل به 4 تا میرسد و حداقل یعنی در جاهایی ممکنه از این بیشتر هم باشد(امنیتی یعنی کسی که به طریقی از در گاه سلطان نان میخورد)
و همچنین موارد دیگر
اما در پایان شایسته می دانم یک مسئله را با شما در میان بگذارم و آن اینکه شاید براتون جالب باشه که بدانید به شخصه هیچ گاه مشتاق نبودم در ماه های اول مردم این مناطق به طور جدی وارد صحنه بشوندو مثلن الله اکبر بگویند! می دانید چرا؟
به جهت آنکه بخواهیم یا نخواهیم بخش قابل توجهی از مردم این مناطق دارای عقاید مذهبی هستند بیشتر با تحجر نسبت دارد تا دنیای مدرن.بله آقای رضایی من در مراحل قبلی نگران بودم که مبادا با ورود این قشر جنبش سبز دچار آرمانهای متحجرانه و خواسته هایی نظیر خواسته های مذهبی انقلاب 57 بشود. اما اکنون که می توان ادعا کرد جنبش سبز هویت خود را پیدا کرده در حال تکاپو برای فعال کردن حداقل منطقه خودمانم یعنی حوالی میدان خراسان؛ چرا که از این به بعد آنکه به جنبش سبز می پیوندد پیش از آغاز حرکت سبز پیش خود هویت آن را می پذیر و بعد شروع به حرکت می کند .
راستی به نظرم میزان نفوذ اعتیاد در مناطق مختلف تهران تقریبن یکسان است اما نوع ماده مصرفی باتوجه به سطح مالی تغییر می کند.
به امید دیدار همه شما در میدان امام حسین؛در روزهای تاسوعا و عاشورا ساعت10 صبح.
همیشه سبز و سر بلند باشید

Read Full Post »

مرگ ایشان در این مقطع از زندگی سیاسی شان یک پیام بیش تر نداشت ؛ و آن اینکه ایستادگی در راه حق و راستی نتیجه ای جز نیک نامی ندارد.

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز – مرده آنست که نامش به نیکی نبرند

Read Full Post »

تجربه شخصی

دراین مدت که زندگی سبز را شروع کرده ام ،بارها پیش آمده که انبوهی از فکرهای گوناگون در ذهنم شروع به خروش می کنند و این خروش گاهی به سیلابی در ذهنم تبدیل می شود؛ سیلابی که من را بیش از هر زمان دیگری محتاج ساحل آرام میکند.
گاهی وقت ها برای رسیدن به آن ساحل آرام؛آنچه در ذهنم می گذرد را در شکل یک بحث آزاد با هم فکرانم درمیان می گذارم گاهی درپای سخنان حافظ می نشینم و گاهی هم تصمیم می گیرم با دلی پاک قرآن را به طور اتفاقی بازکنم.آنچه مورد توجه من در این نوشته است مربوط به این شیوه می شود؛ یعنی باز کردن تصادفی قرآن.
نمی دانم چرا در این مدت، یعنی از زمانی که زندگی ام سبز شده خیلی وقت ها، هنگامی که دست به این کار می زنم ،آن صفحاتی از قرآن باز می شوند که مربوط به داستان حضرت موسی و فرعون اند؛وچیرگی سپیدی بر سیاهی.آخرین نمونه آن هم شب گذشته بود . زمانی که انبوهی از بیم ها وامیدها در ذهنم شروع به خروش کردند؛ بعد از آن که بین دوستان سبز اندیشم گمانه هایی شروع شد مبنی بر اینکه آیا در راهپیمایی روز 27آذر شرکت کنیم یا نه و من نگران از اینکه چه خواهد شد؛قافل از اینکه اگر در چرخه هستی اراده بر چیزی قرار گیرد ، هیچ نیرویی توانایی مقابله با آن را ندارد؛ وگویی امروز هم اراده برآن قرار گرفته تا زندگی سبز در ذره ذره وجود تک تک ما جاری شود،این را نه از سر احساس که باتوجه به آنچه دربررسی روند طی شده در این خاک خدایی در طول چیزی حدود 10ماه گذشته می بینم می گویم. باری دیشب باز هم به آنچه از این بررسی دریافت کرده ام ایمان آوردم وقتی دیدم در صفحه باز شده نوشته شده:
خداوند فرمود : بازویت را به کمک برادرت محکم می کنیم و برای شما دونفر تسلّطی قرار می دهیم و به وسیله آیاتمان به شما دسترسی پیدا نمی کنند.شما وکسانی که پیرو شما هستند،برآنها غلبه خواهید کرد. (35قصص)
یا آنجا که گفته بود:
وفرعون و لشگرش بدون داشتن حقّی در روزی زمین تکبّر کردند و آنها گمان می کردند به طرف ما برگردانده نمی شوند.ما او و لشگریانش را گرفتیم و آنها را به دریا انداختیم . پس نگاه کن ببین عاقبت ستمگران چگونه بوده است.(39و40قصص)
اکنون که به این نقطه رسیده ام صدایی در کنار من می گوید:
»
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم …
»
(سهراب سپهری)

Read Full Post »

خاک نفرین شده

امروزداشتم با مترو از دانشگاه به خانه بر می گشتم ؛درحین حرکت،داخل واگن ها از دور صدایی توجه همه را به خود جلب کرده بود.صدای پیرمردی بود، که عصا به دست راه می رفت و خواسته ای از مسافران داشت وآن چیزی نبود مگر پول.او با جملاتی اینچنین، که در ادامه می آورم از مسافران در خواست پول می کرد:
مردم به من کمک کنید؛اینقدر جیب هایتان را محکم ندوزید؛دنیا هیچ ارزشی ندارد؛آدم هایش هم هیچ ارزشی ندارند؛مردم به من کمک کنید؛ این خاک نفرین شده؛این خاک ازآن روزی که دل شاه شکست نفرین شده؛مردم کمک کنید …

Read Full Post »

آذرِ من

آفتاب امروز رنگ دیگری داشت؛ کلاسم ساعت هفت و سی شروع می شد و من برای آنکه به کلاس های این ساعت برسم باید ساعت 5 و 20 دقیقه از خواب بلند بشوم؛ البته خیلی وقتها تنبلی می کنم و با چیزی حدود بیست دقیقه( ! ) تاخیر محل خوابم را ترک میکنم.
امروز هم ساعتم را روی همان زمان تنظیم کردم .حدود ساعت 5و50 دقیقه محل خوابم را ترک کردم یعنی با چیزی حدود سی دقیقه تاخیر،دیشب از شب هایی بود که تا دیر هنگام بیدار بودم و مشغول خواندن بیانه شانزده رئیس جمهور؛ حتماّ خوانده ایدش.
از روزقبل چیزی ذهن من را به خود متوجه کرده بود وآن هم چیزی نبود جز اعتصاب دانشجویان در روز شانزده آذر و حاضر نشدن در سر کلاس ها؛ بالاخره تصمیم گرفتم مثل سایر روزها در دانشگاه حاضرم بشوم اما برای حرکت درراه آرمان هایم یعنی آن چیزی که حدود شش ماه است دارم برایش خون دل می خورم وبرای تحقق آن تلاش میکنم مثل خیلی از دوستان دیگرم که آنها را ندیده ام اما می دانم توی این راهی که یا گذاشته ایم خیلی بیشتر از من خون دل خورده اند و چه شبها که فکر آینده این تلاش ها خواب را از سرشان ربوده است ، درکلاس حاضر نشوم وحاضر هم نشدم .
حدود ساعت ساعت 10به اتفاق دوتن دیگر از همکلاسی هایم تصمیم گرفتیم دانشگاه را ترک کنیم و به حلقه میدان انقلاب بپیوندیم.حدود ساعت 11و30 دقیقه به میدان آزادی رسیدیم وتصمیم گرفتیم به سمت دانشگاه شریف راه پیمایی کنیم ؛ مقابل شریف وجود دانشجویان با وجود را احساس کردم و در مقابل آنها اشباهی را دیدم که گویی وزش هر نسیم آنها را به سویی پرتاب می کرد. بعد آن که ازدیدن آن عزیزان، سرشار از انرژی شدیم قصد انقلاب کردیم .تا مراحلی هم با پای پیاده پیش رفتیم اما گویا باید در دفتر خاطرات ذهن ما چیزی در این روز ثبت می شد …
کنار خیابان ایستادیم تا با اتومبیل به سمت میدان انقلاب حرکت کنیم .ازدور تابلوی زرد رنگ یک خودرو می درخشید ،ازمقابلمان رد شد وما مسیر مستقیم را نشان دادیم و او هم کمی جلوتر نگه داشت و ما به سمت خودرو حرکت کردیم در حین حرکت متوجه شدیم راننده خودرو یک خانوم است.
صندلی عقب با ما سه تا پر شد و صندلی جلو با کاپشن راننده .مشغول صحبت باهم بودیم که راننده پرسید برای چه به انقلاب می خواهید بروید ،گویا از صحبت های ما چیزی فهمیده بود ، گفت میدان انقلاب خطرناک است ؛ علیرضا گفت ماهم برای همان خطرش است که داریم به آنجا می رویم.وهمه باهم با لبخندی به همه سیاهی های دنیا پشت کردیم.به راه ادامه دادیم و در ادامه خانوم راننده از ما تقاضایی کرد؛وبه ما گفت :
بچه ها تورو خدا مراقب خودتون باشید،ما به شما دانشجوها نیاز داریم اگرچه دولت به شما بی توجهی می کند اما ما برای اداره جامعه به شما نیاز داریم؛ترو خدا مراقب خودتون باشید…
با این جملات عرق شرم روی پیشانی ام جمع شده بود چراکه احساس مسولیت سنگینی روی دوشم می کردم؛ نمی دانستم که چی باید بگم، تابحال ندیده بودم در جامعه ما تااین حد برای مقام دانشجو احترام قائل بشوند؛ فارق ازاین که شاید من هم خودم یکی از همین دانشجوها باشم واین درحقیقت یکی از انگیزه های من برای شرکت در اعتراض ها است چرا که یکی از دلایل ایجاد چنین جوی را سیاست های غلط نظام حاکم می دانم ، و این چنین جوی را نه به سود ایران می بینم ونه به سود آن جریان فکری که درایران جریان دارد حال هرچه می خواهد باشد و دریک روند منطقی نه به سود آن عزیزانی که در این خاک خدایی زندگی می کنند. اما اینجا در مسیر محل یکی از همین اعتراض ها و زیر سقف اتومبیلی نقلی که در هوای ابری و پاییزی شهر چنارها و لک لک ها ، تهران ، حرکت می کرد کسی با من هم فکر شده بود واین انگیزه ای برای آنکه بیش از پیش بر سر آرمان هایم پایدار بمانم.
کمی جلوتر علیرضا پرسید : خانوم کرایه ما چقدر می شود وراننده گفت «هیچی من شمارا افتخاری سوار کردم »
واین یعنی من افتخار می کنم و به خود می بالم که سه دانشجو را به محل امروز اعتراض رسانده ام (به اینجا رسیده ام و دلم نمی آید این جمله را از بیانیه دیشب میر حسین نقل نکنم » ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است «)
خلاصه ازما اصرار و از ایشان… بالاخره به مقصد رسیدیم. مغازه های دور میدان به حالت نیمه تعطیل قرار داشتند و محل کاملاّحالت نظامی به خود گرفته بود.
گویا نیروهای انتظامی هم ازاین حضور بیشمار حیرت زده بودند واشتباهات تاکتیکی آنها شروع شده بود. نیروهایشان را به مقابل دانشگاه فراخواندندو بعد مردم را به داخل خیابان های فرعی هدایت کردند،اما نه مردمی کم شمار بلکه مردمی بیشمار. مردم هم مثل همیشه زیرکانه به راه افتادند و پس از آنکه حضور یکدیگر را در نزدیکی هم احساس کردند مراسم را با یک دست و تشویق زیبا شروع کردند و از آنجا مراسم رسمیت یافت ،مثل لحظه حضور عروس و داماد در مراسم ازدواج و شعار دادنها شروع شد ودر لحظه لحظه این مراسم عروسی من چیزی ندیدم مگر «شکوه رقص سبز».
من کمی زودتر از این جشن سبز خارج شدم ومجبور شدم از علیرضا و رامتین جدا بشوم.به سمت جمهوری حرکت می کردم ،بازهم دراین گیرودار چندشبح سرگردان رادیدم که چیزی شبیه تسمه در دست داشتند و آمده بودند که عزیزان ساکن این خاک را زیر مشت و لگد بگیرند،عریان بودند اما مدعی لباس بسیج.
به مسیرم ادامه دادم کناره جهوری رسیده بودم، بازهم ماشینی ازدور توجه مرا به خود جلب کرد و باز هم من دستم را به نشانه مستقیم بالابردم،کلاٌ ما ها همواره به دنبال راه مستقیم هستیم، نیستیم؟ ؛ درمیانه راه خانومی سوار شد از حرفهای پشت تلفنم فهمیده بود که کجا بوده ام وازمن درمورد وضعیت اعتراض امروز سوال کرد وقتی برایش شرح دادم گویی خیالش راحت شد،راحت از هزاران نگرانی پیرامون نهال سبزی که در باغ ایران روییده. بعد از آنکه نفس راحتی کشید گفت من الان دارم از اداره می آیم (وبه خاطر همین نتوانستم در جشن شرکت کنم) ودر انتها هم گفت «خدا جوانها راحفظ کند که دارند مارا ازشر اینها راحت می کنند»؛واین جمله درمن آرزویی ایجاد کرد .آن این که از خدا بخواهم اگر روزی دراین دنیای پراز اندیشه های گوناگون صاحب منصبی شدم ، نیاید روزی که کسی بگوید: خدایا من را از دست او (یعنی من) درامان بدار و راحت و چقدر حاکم باید بی درجه باشد که مردم جامعه اش چنین آرزویی داشته باشند.
به پایان راه رسیدم یعنی میدان توپخانه، وضع عادی بود ومن در حال توضیح آنچه رخ داده بود برای دوستانی که تماس می گرفتند و مشتاقانه ازمن درمورد آنچه دیده بودم می پرسیدند …
ساعت 9و10دقیقه شب شانزده آذر سال 1388 است ومن درحالی که قطره های باران مثل کودکی بازی گوش به کانال کولر ضربه می زنند و صدایی در کنار من می گوید»بارون ، بارون ِ ،زمینا …» شرح جشن امروز را برای همیشه در حافظه تاریخ ثبت می کنم.
به امید دیدار

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: