خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

جناب موسوی ؛
باز هم سلام ، این بار بر خلاف نامه های قبلی ، شما را به اسارت گرفته اند و آزادی را از شما سلب کرده اند . دوست داشتم همچون سال پیش از آن حدّاقل آزادی عمل بهره مند می بودید و سال نوی ایرانی را با پیامی ضمن تبریک ، با آن قریحه ی هنری آمیخته با سیاست نام گذاری می کردید . ولی امتداد حاکمیت مستبد و مبتنی بر جهل توده ها که چون خراشیست بر چهره ی این دوشیزه ی عزیز ما ، ایران ، مانع از آن شد .
ای کاش این گونه نمی بود تا به شما چند کلمه ای می نوشتم که :

مهندس عزیز ؛
سال پیش رو ، سال به سرآمدن انتظارهاست ، سال همگرایی از برای آزادی .

حتماً به یاد دارید آن روز های آغازین را ، چند ماه پیش از انتخابات هشتاد و هشت . آن زمان که هدف جمله ی ما “مشارکت حدّاکثری” مردم در این حرکت اجتماعی بزرگ بود . آن روز ها که هرکدام خون دل می خوردیم تا ، هر چه بیشتر مردم را درگیر در این کار زار کنیم . و این امر سرانجام با ساعت ها خون دل خوردن رفیقان و دوستان در روز واقعه ، میسّر شد ؛ و این خود آغاز پیروزی بود .
پس از آن ، با کودتای بیمار و شکست خورده ی هم تباران اهریمن ، همه ما به ناگاه ، خود را ، در میدانگاه یک کارزار نو یافتیم . امّا اینبار هم ، اندیشه ی بسیاری از میان ما ، همچون پیش از آن ، یک چیز بود ،” مشارکت حدّاکثری” . نام ، همان نام بود امّا اینبار مقصود و اراده کمی متفاوت بود . و باز هم تکاپوی یاران و رفیقان و پیش از همه خود شما ، آغاز شد . تکاپویی که همچنان باقیست ، اگرچه که یکی از راهبرانش را به اسارت گرفته اند .

و گویی سالی که در آستانه ی آغاز آن قرار گرفته ایم ، سالیست که آن روز واقعه ، در آن واقع شده است ، روزی برای پیروزی .

دوشنبه 25 بهمن 1389 : عدم حرکت و اعتراض مردم آذربایجان و تبریز . تبریزی که امروز بیش از هر زمان دیگری در طول سی و دو سال گذشته ، زیر سلطه و نفوذ تجزیه طلبان است . آنها که سوابق تاریخی اسلافشان به روشنی و کاملاً مستند ، ننگِ وابستگی به بیگانگان و از جمله شوروی را با خود به همراه دارد .
سه شنبه 26 بهمن 1389 : انقاد روشن مقامات روسیه از ایالات متّحده به خاطر اعلام حمایت از حرکت مردم در 25 بهمن و موضعی که بوی پشتیبانی حتّی از براندازی نظام جمهوری اسلامی را می دهد . ( بر خلاف سال گذشته که علیرغم چنان تظاهرات هایی حاضر به وارد شدن به موضوع ایران از درب قدرت و محکومیت صریح خشونت علیه مردم ایران ، نشدند .)
داخل پرانتز : نمی دانم چرا ، ولی در طول نوشتن این چند خط همواره ، به یاد می آورم آن گمانه زنی هایی را که پیرامون وابستگی مستدلّ کسی چون ری شهری به روسیه و شوروی شنیده ام . همان کسی که مسبب اعدام شخصی بود که به سرعت پس از انقلاب 57 ، نسبت به بیرون راندن وابستگان روسیه از کشور ، اقدام کرد ؛ یعنی صادق قطب زاده .

و همچنین قابل توجّه جبهه مشارکت :
من به عنوان کسی که در تمام مدّت پس از انتخابات سعی در روشنگری مردم داشته و در بسیاری از تجمّعات شرکت کرده و سینه خود را سپر بلا کرده ، اعلام می کنم اینجانب به کمتر از یک رفراندم با حضور نیرو های گوناگون و متشکّل از تک تک هوطنانم رضایت نخواهم داد . رفراندومی که فکر می کنم دست کم باید یکسال پس از خلع قدرت از دست تمامیت خواهان برگزار شود تا بواسطه ی این فاصله ی زمانی ، آنها که امکانات قابل توجّهی در طول تمام این سال ها در اختیار نداشته اند ، فرصت رساندن صدای خود به مردم را پیدا کنند .
و می دانم بسیاری از همراهان این حرکت و جنبش که ای بسا سابقه ی همکاری با بسیج و حکومت را دارند ، هیچ ابایی از برگزای یک رفراندوم در یک محیط برابر را ، بر خلاف آنچه که عدّه ای تبلیغ می کنند ، ندارند . چرا که به باور من ، در میان ایرانیان همواره محکوم کردن عدّه ای کثیر به خواسته ی اندکی قلیل ، نکوهیده قلمداد میشده است . اگرچه در طول این سالها عدّه ای بر آن شدند این سرمایّه ی اجتماعی ایرانیان را با پیش کشیدن بحث های نوظهور و مذهبی ، از میان ببرند ؛ امّا من جامعه ایران را ، بدور از اختلاف افکنی های سیستماتیک ، آماده پذیرش نظر غالب می دانم . جامعه ای که مردمان عادّی برایشان تلاش برای آبادانی کشور در یک فضای با ثبات و امنیت ، مهمتر از نام آن اندیشه ای است که حاکم است ، اسلام یا . . .
و در آن رفراندوم ای بسا کسانی چون من ، یک قانون اساسی سکولار و یک نظام مبتنی بر رای مردم ، و بدور از محور قرار گرفتن یک فرد را برگزینند .

• تلاش می کنم در روز های پیش رو شرحی از مشاهدات خودم در 25 بهمن ارائه کنم . امّا اکنون نوشتن و انتشار این چند خط را مهمتر و واجب تر می دانم .

آنچه در ادامه می آمد مشاهدات شخصی من در طول مسیر میدان انقلاب تا امام حسین ، از حوالی ساعت چهار بعد از ظهر به بعد می باشد .
از غرب وارد میدان انقلاب شدم . با نزدیک شدن به میدان انقلاب ، تعدادی از ماشین های اداره ی آگاهی از قبیل بنز و همچنین ون ، که در اطراف میدان پهلو گرفته بودند ، قابل مشاهده بود . در کنار این ماشین های دولتی ، تعدادی اتومبیل های شخصی بدون هیچ آرم و پلاک دولتی قابل مشاهده بودند که به احتمال قریب به یقین مربوط می شدند به گردان لباس شخصی . عرض خیابان کارگر را طی کردم ، در ظلع شمال شرق میدان ، چیزی توجه من را خیلی به خود جلب کرد ، چیزی که بویی از طرحی تازه در روش های سرکوب و اوباش گری حکومت داشت ، اتوبوسی بدون پلاک و شماره و پر از نیروهایی فاقد هیچ گونه لباس رسمی و سازمانی . تا اکنون هیچگاه ندیده بودم اینچنین عیان و روشن تعداد زیادی از لباس شخصی ها را در گوشه ای از منطقه ی عملیاتی مردم استقرار بدهند .
چند قدمی جلو آمدم و از عرض خیابان انقلاب گذشتم ، در میان جمعیت جوان داخل پیاده رو به سوی جنوب حرکت کردم . در میانه ی راه حضور یکی دو مامور نیروی انتظامی که از مغازه ای به مغازه ی دیگر می رفتند ، توجه من را به خود جلب کردند . تقریباً تا مقابل درب اصلی دانشگاه به پیشرفتم و پس آن تغییر مسیر دادم به سوی شمال . متوجه شدم ماموران نیروی انتظامی که پیش از این دیده بودم ، در حال اجبار مغازه داران به بستن مغازه ها و پاساژ ها هستند . به بهانه ی خرید وارد یک مغازه شدم . همزمان با ورود من مامور نیروی انتظامی از مغازه خارج شد . به مغازه داران گفته بودند زودتر مغازه را تعطیل کنید . هنگام تحویل گرفتن سفارشم به مغازه دار گفتم ،
داستان چیه ؟ چرا همه مغازه ها دارند تعطیل می کنند ؟
با ناراحتی و صدای بلند گفت :
هیچی بابا ، فردا خامنه ای می خواد بیاد نماز بخونه و اینها دارن از حالا امنیت برقرار می کنند ! از یه روز قبل اومدند اینجا امنیت برقرار کنند ! (توجه کنید ، مغازه دار پسر جوانی بود و اصلاً اطّلاعی نداشت عدّه ای قرار گذاشته اند تا امروز دست به تظاهرات بزنند و به گمانم حتماً بسیاری از کسان دیگر هم که حضور ماموران را در خیابان ها دیده اند اینگونه این مساله را برای خود توجیه کرده اند )
از مغازه بیرون آمدم ، به سوی شرق ادامه ی مسیر دادم . در طول مسیر حضور تعدای موتور سوار در خیابان توجه من را به خود جلب کردند . موتور سوارانی که تعدادی شان سرباز بودند و تعدادی شان نیز جزو گردان لباس شخصی بودند .(بد نیست در این نقطه یک مساله را خاطر نشان کنم ، و آن اینکه از پس از تاریخ 22 بهمن سال گذشته ، با تردّد در شهر می توان مونور سوارانی را پیدا کرد که بر روی موتور هایی بدون هیچ گونه پلاک و مشخّصه ای ، در حال تردّد در سطح شهر اند . بِرند موتور های این موتور سوارها یا همان اعضای گردان لباس شخصی معمولاً “تریل” و “کاوازاکی” است . که این موتور های غالباً تازه کار و یک شکل ، و همچنین فاقد پلاک می توانند گواهی دهنده ی یک تشکیلات نو ظهور در میان لباس شخصی ها و همچنین سپاه محمّد رسول الله باشند . تشکیلاتی که یکی ازوظایفش گشت زنی و رصد اوضاع خیابان های تهران ، حتّی در روز های عادّی است )
در ادامه ی مسیر به چهار راه ولی عصر رسیدم . همانطور که انتظر داشتم آنجا هم تعدادی ماشین و مامور قابل دیدن بودند . نبش خیابان ولیعصر و انقلاب ، داخل خیابان ولیعصر ، یک ون نیروی انتظامی قابل مشاهده بود . همچنین در مقابل پارک دانشجو نیز دو بنز سواری نیروی اتظامی قابل مشاهده بودند . نکته قابل توجه اینکه ، تقریباً از این منطقه به بعد ، ما شاهد حضور اتومبیل راهنمایی رانندگی به جای گشت های آگاهی هستیم . اتومبیل هایی که ، در هر منطقه ای که به چشم می آیند مستقر شده اند ؛ از خیابان باریکی مثل خارک گرفته تا زیر پل کالج . در نزدیکی میدان فردوسی ، هر چند متر یک سرباز مستقر شده بود ، آنهم سرباز های راهنمایی و رانندگی ، البتّه با آرایشی که خاصّ شرایط سرکوب حرکت های اعتراضی است نه کنترل اتومبیل ها .
سوار بر یک پیکان از میدان فردوسی ، به سوی میدان امام حسین راهی شدم . راننده و نفر جلویی متوجّه حضور غیر عادّدی نیروها ی انتظامی شده بودند . نفر جلویی یک پسر جوان و البتّه با ظاهری کاملاً بسیجی بود . برام خیلی جالب بود که از قرار تجمّع امروز خبر داشت . می گفت بچّه ها (!) توی اینترنت قرار می گذارند بیان بیرون تا اینها را سر کار بگذارند . اینها (حکومتی ها ) هم نیروها شان را در خیابان مستقر می کنند . برای این هم که بگویند نترسیده اند ، فقط ماشین های راهنمایی و رانندگی را آورده اند ( تا قبل از این متوجّه این مسئله نشده بودم ، به نظرم منطق درستی را پیروی می کرد) . با یک دید خوشبینانه ، پسر جوان باید از ریزشی های حوادس بیست ماه گذشته ، می بود . وقتی به وی نگاه می کردم ، حس می کردم او ثمره همین اطّلاع رسانی هاست ، ثمره ی ساعت ها زحمت که بچّه ها در داخل و خارج کشور به خود تحمیل کرده ند . او نشانه بود ، نشانه ی شنیده شدن یک صدا …
وقت پیاده شدن بود . در میدان امام حسین تعداد زیادی نیرو و خودرو های نیروی انتظامی قابل مشاهده بود . حجم نیرو ها به چشم من ، با توجّه به مکان ، یعنی میدان امام حسین ، زیاد بود . پیش از این ، مگر در مراسم تاسوعا و عاشورای 88 به یاد ندارم که در میدان امام حسین درگیری شدید پیش آمده باشد . و به همین جهت اصلاً انتظار چنین حضوری که کاملاً قابل مقایسه با نیرو های میدان انقلاب بودند ، را ، در میدان امام حسین نداشتم . نیرو ها منتشکّل بودند از بنز های نیرو ی انتظامی ، سرباز ها و ون ها و همچنین ، همچون میدان انقلاب ، خودرو و یا خودرو هایی با پلاک های شخصی و بدون هیچ گونه نشان خاصّ که به طور کاملاً مشخّص متعلّق بودند به نیرو های لباس شخصی .

ساعاتی پیش فدراسیون جهانی فوتبال ، قطر را به عنوان میزبان بازی های جام جهانی فوتبال در سال 2022 اعلام کرد .
با نگاهی به تاریخچه ی این بازی ها در می یابیم این کشور ، یعنی قطر کوچکترین کشور میزبان این بازی ها در طول تمام دوره های گذشته است . امّا در عین حال پیشوند هایِ دیگری را نیزبا خود به یدک می کشد از آن جمله اند : نخستین کشور در خاورمیانه ، نخستین کشور عرب و همچنین نخستین کشور مسلمان . حاکمیت قطر طیّ سال های اخیر تلاش های فراوان و به گواه برخی ناظران ، سیستماتیکی را آغاز کرد تا به عنوانِ میزبان این بازی ها دست پیدا کند . از جمله ی این تلاش ها صرف میلیون ها دلار تا این مرحله و همچنین اعلام پذیرش تیم ملّی اسرائیل ( در صورت راهیابی) و همچنین مردم این کشور در قطر و در هنگام اجرای بازی ها ، به عنوان یک اقدام سیاسی در کنار اقدام های مالی آنها است . این تلاش ها تا آنجاست که می توان دریافت برگزای این بازی ها برای مقامات وسیاستمداران قطری اهمّیت ویژه ای دارد . که اگر نمی داشت چه لزومی به صرف این هزینه های هنگفت ، از کیسه سیاست و اقتصاد می بود .
امّا هدف چه می تواند باشد ؟
بیشکّ این هدف هرچه که باشد بی ارتباط با شاخاب (خلیج) فارس نخواهد بود . در نظر بگیر صدها پرواز در طول یک دوره از جام جهانی به سوی کشور میزبان قرار است انجام شود که همه قرار است در بلیط و نقشه های خود شاخاب (خلیج) فارس را نمایش دهند . صدها پوستر و عکس و فیلم قرار است تولید شود که هر کدام می توانند اشاره ای داشته باشند به این شاخاب و نام جاودانش یعنی فارس . حال با در نظر گرفتن این مسئله ، به یاد آوردید تلاش های بی اندازه و البتّه سیستماتیک این کشور در جهت میزبانی این بازی ها ، آنهم در آن فصل از سال که دمای هوا در این منطقه به بیش از 50 درجه سانتی گراد می رسد ؛ چه نتیجه ای می گیرید ؟
باید خود را برای یک نبرد جانانه آماده کرد ، آنهم با کسانی که به گواه اسناد فاش شده ی “ویکی لیکس”، در عین حال که به تو لبخند می زنند ، در ذهن خود طناب دار تورا می پیچند !

آقای مشایی ، مطّلع شدم که شما باز هم با کمال وقاحت ، با تکیه بر جایگاهی که عدّه ای دشمنِ جان مردم ایران ، در اختیار شما قرار داده اند . سخن پیرامون تمدّن ایرانی بر زبان رانده اید . و چه مزحک است آنگاه که می بینم کسی به راحتی از کنار سخنان سخیفانه ی یک رهبر سیاسی آنهم از جنس حسن نصرالله پیرامون ایران عبور می کند آنگاه که قصد یاد آوری قیمت شناخت تمدّن ایرانی را به ما دارد . بیشکّ این هم برگی خواهد بود دگر ، بر کتاب طنزهای تلخ سی و یک سال گذشته . دست کم مجال می دادید کمی طعم حوادث تلخ و شیرین در کام ما بنشیند و چند روزی بگذرد از تاریخ انتشار سخنان متّحد استراتژیکتان آنگاه چنین سخنانی را بر زبان می راندید ؛ یا دست کم از برای ظاهر سازی که یکی از دست آوردهای سال های خدمت (!) شما و امثال شما به ایران است ، چند کنایه ای هم به آن سخنان سخیفانه می زدید .

جناب مهندس موسوی ؛
ضمن سلام ،
فرصت ها به سر عت در حال از دست رفتن اند . لطفاً هر چه زودتر در صورت هم نظری با اینجانب ، خودتان ( ویا خانوم رهنورد) ، بیانه ای در نفی جنگ و خشونت ناشی از آن در هر نقطه ای از دنیا ، صادر کنید .امروز پیروزی در جنگ یعنی ، جلوگیری از وقوع یک جنگ ! چرا که همه دیگر می دانیم که یک جنگ ، حتّی بعد از شلّیک آخرین گلوله هم به پایان نمی رسد !
خوب یا بد ، مرحله ی تازه ی جنبش سبز در فضای جنگ ستیزی تعریف می شود . و بیانیه شما کمک به سزایی به ایجاد تمرکز بر روی یک موضوع در بین نیروهای گوناگون جنبش می کند . و این بار هر شهروند ، یک دیپلمات برای کشورش است ! نباید فراموش کرد با تاریخچه جنبش اعتراضی مردم ، سبز ؛ و آنچنان دستاوردهایی دیگر برای خنثی کردن خطر جنگ ، نیاز به کوتاه آمدن از موضع های شانزده ماه گذشته ، در پس پرده نیست .تنها کافی است همچون گذشته به ابتکارات و اندیشه های جوان ها ، اعتماد داشته باشید .
جالب اینجاست که اینبار هم موضع جنبش در تناقض آشکار با موضع کودتاچی ها قرار می گیرد . موضع هایی در تمام این مدّت در کلام آنها پیرامون جنگ آشکار است (راست یا دروغ ،درست یا غلط). یعنی آغاز یک جگ تمام عیار و درگیر کردن هرچه بیشتر کشور های گوناگون . و این است آن نقطه اتّصال ما به اصالت وجودیمان ، یعنی مبارزه با کودتاچیان سال گذشته .
و امّا کلام آخر ؛
این را به عنوان یک جوان نسل سوّمی خدمتان عرض میکنم . جناب موسوی با اطمینان می گویم : حاضرم برای جلوگیری از وقوع یک جنگ و نفی خشونت های ناشی از هر نوع جنگی ، آنچه که از دستانم بر می آید انجام دهم . در هر نقطه ای از این دنیا که باشم . ولی تردید دارم که بگویم : اگر جنگی شروع شود ، در آن به عنوان یک شهروندِ سرباز شرکت خواهم کرد

اوّلین در دوّمین

امروز اوّلین روز از دوّمین سال آغاز به کار وبلاگ من است !
و همچنان ” جز انتظار و جز استقامت وطن چاره ندارد “

چند روز پیش در یوتیوب در قسمت جستجو نوشتم “شهید” با خودم گفتم نتیجه حتماً شامل چند کلیپ از ایران خواهد بود که پیش از این ندیده ام . تنها چند لحظه طول کشید تا نتیجه ها بر روی صفحه ظاهر شوند و من را متعجّب . نکته اوّل این بود که هیچ کلیپی و تصویری از ایران پیدا نکردم . امّا نکته دوّم که برای من خیلی جالب تر بود اینکه ، بسیاری از صفحات پر بود از نام صدّام ؛ آن هم به عنوان شهید ! خیلی برام جالب بود .روی اوّلین آنها که بیش از سه میلیون و ششصد هزار نفر !!! بازدید کننده داشت ، کلیک کردم . هر لحظه که از کلیپ می گذشت متعجّب تر از قبل می شدم . با خودم می گفتم :
مرز بین ایران و عراق بر روی نقشه ها یک خط باریک بیشتر نیست ؛ امّا همان خط باریک چه اختلاف نظری که در مورد یک شخص ایجاد نکرده است . در یک سو ، کسی کافر است و در سوی دیگرِ همان خطّ باریک ، فرد مورد نظر یک شهید با بیش از سه میلیون هوادار آن هم تنها در وبگاه یوتیوب . با خودم فکر می کردم آن چه چیز است سبب این چنین اختلاف نظری آن هم در عصری که ، به عصر ارتباطات شهره است ، می شود ؟ مگر، قدرت گرفتن یک اندیشه مشخص و به تبع ، اندیشه قدرتمندان ، در یک جامعه ؟ چه کسی درست می گوید او که شهید می نامدش یا او که کافر ؟!
سرانجام ، این جدل میان اندیشه ها در ذهنم ، یک پیروز بیش نداشت ؛ آن هم آن که به من یاد آور می شد ، این نبردِ میان آن کس یا این کس نبردی بیهوده بیش نیست ؛ مسئله از بنیان غلط است . تمام این اختلاف های به راستی بنیان افکن که بیشکّ همواره یکی از عوامل به هرز رفتن انرژی بشری در طول تاریخ بوده است ، ناشی از خود ، حقّ بینی ها ست ؛ هیچ کس درست نمی گوید ! اگر ما به حقوق اساسی یک دیگر باور داشتیم و قدرت های حاکم ، بر مبنای این حقوق ، که امروز می توان تاحدودی تبلور آن را در اساس نامه ی حقوق بشر دید ، شکل می گرفتند ؛ اگر ظرفیت قرار گرفتن در مقابل مخالف عقیده ی خود را داشتیم ؛ اگر منطق حاکم بررفتار دنیا را درک می کردیم و آن را در اقدام های اجتماعی خود پیاده می کردیم و اگر مسیر خالی از منطق زندگی مان را با ابزارِ بها دادن به حقوق دیگران از منطق پر می کردیم ؛ آری آنگاه شاید دیگر صدّام فقط صدّام می بود ؛ نه شهید ، نه کافر .
کليپ مورد نظر را در اين آدرس مي توانيد ببينيد

متأسفانه ، امروزه ، آنقدر این تبعیض قایل شدن بین اندیشه ها در جامعه ما ، ریشه دوانده که اکنون ، اختلاف نظر ، دیگر از انتخاب شاخصی برای نام صدّام فراتر رفته و این انتخاب ها و اختلاف ها اکنون به تهدیدی برای جان فرزندان همین آب و خاک تبدیل شده . آنجا که چون ندایی نه به حکم اختلاف حاکم میان دو سوی خط باریک مرز ، که به جهت خط بطلان پهنی که گروهی قدرتمند در جامعه ما ، برروی اندیشه و فکر دیگرانی ، خارج از حلقه ی اندیشه ی خود ، کشیده اند ، از هدیه هستی ، یعنی زندگی محروم می شوند .
اکنون بعد از شانزده ماه مبارزه دیگر یقیین پیدا کرده ام که جامعه ما در آینده ، باید قدرت به دستانی ، بر کشیده شده از جامعه ، فارق از اندیشه و تفکّر ایشان ، داشته باشد . جامعه ای که اگر چه در لیست مقصد ِ مهاجران دردنیا جایگاه چندانی ندارد ، امّا تفاوت دیدگاه ها و اختلاف نظرها در آن ، دست کمی از یک جامعه ی مهاجر پذیر ندارد .
این مسئله ، یعنی شکل دادن قدرت حاکم بر مبنای نا دیده گرفتن اندیشه و تفکّر عاملان قدرت ، در میان ما ایرانی ها حکایتی است بس کهن . امّا در این بین هستند گروهی که شیوه ی نگرش آنها به این مسئله ، همواره توجّه من را به خود جلب داشته . گروهی که مفهومی نو را بیان می کنند ؛ و نه به جدا کردن کامل قدرت و ساختارهای آن از تفکّر و اندیشه ی صاحب قدرت ، که به جدایی و انفصال این دو تنها در بخشی از حاکمیت ، یعنی دولت ، باور دارند .
وقتی جویای دلیل می شوم ، در می یابم که ایشان اعتقاد به این دارند که نمی توان مسلمان بود و به اسلامی که سال هایی تشکیل حکومت اسلامی داده ، و در این زمینه حکم هایی هم دارد باور داشت ، امّا به هنگام ورود در امور قدرت ، آنهم در جامعه ای با بافت جامعه ی ایران ، به طور کامل آنها را از یاد برد . و به این دلیل جدا کردن کامل این دو از یکدیگر ، برای این طیف ، امری غیر منطقی و بی معنی ، می نماید .
من در مواجهه با این طیف همواره به یاد می آورم کلام آن بزرگی را که گفته بود : برای ایجاد نوعی تغییر در یک سیستم ، باید در تک تک اجزای آن سیستم ، تغییر مورد نظر را ایجاد کرد . و از آن جهت است که با خود می گویم :
آری ، بیشکّ بسیاری از کسان در جامعه ما به باورهای اسلامی باورمند اند ( وارد مسیحیت نمی شوم که آنها از مدّت ها پیش آیین خود را از قدرت جداکرده اند و در همین حال هیچ گاه اداره کننده ی یک حکومت دینی نبوده اند و دایه ی آن را هم نداشته اند .) و این باور مندان به باورهای اسلامی در واقع برای من همان تک تک اجزای یک سیستم اند . پس وقتی این جزء ها دارای یک ویژگی مشترک باشند ، به صورتی منطقی یک سیستم شکل گرفته از این جزء ها هم آن ویژگی را با خود به دوش می کشد . برای نمونه در مجلسی به عنوان یک سیستم شکل گرفته از جزء های این جامعه ( البتّه ، جامعه ای که در آن آزادی و ساختارهای لازم برای بر کشیدن نمایندگان راستین خود را داشته باشد ) به طور نا خود آگاه در تصمیم گیری ها بر اساس باور های خود دست به تصمیم سازی می زنند ؛ بر طبق آنچه که نا خود آگاه ایشان به آنان حکم می کند . ناخودآگاهی که در فضایی به گستردگی اختلاف اندیشه ها و سلیقه های جامعه ی ما ، شکل گرفته . و این است که به باور من ، نیازی به آغشتن دیدگاهی کهن به تبصره ای نو ، برای چهار چوب بندی احکام سیاسی بر اساس دیدگاه غالب در جامعه ؛ و جدایی دین ، تنها از دولت نیست . چرا که چنین منشی برای چهار چوب بندی احکام ، به گونه ای طبیعی رخ خواهد داد .
و شاید این بود نقطه ی تاریک انقلاب 57 ، یعنی اسلامی کردن ، با سیستم های اسلامی ، بدون توجه به اجزء ها .

این روزها باز هم سخن از قرار بعدی ، حجم خالی میان ما را پر کرده است . سخن از روز قدس . روزی که یک سال بعد از آنکه با شعار های خود جوش مردم ، اصل وجودیش به خطر افتاد ، اکنون تغییر نام داده ؛ روز ایران ! آری همه از رفتن می گویند امّا آیا بعد از چیزی حدود سی و سه قرار اعترضی باز هم ما برای قراری جدید به همان اندازه برای رفتن نیاز مند تبلیغ هستیم که در ابتدا ؟ به گمان من نه . دیگر بسیاری از ما می دانم قرار بدی چه زمانی می تواند باشد امّا آیا می دانیم برای مواجهه با شرایطی پیش بینی نشده ، نظیر آنچه که در بیست و دوم بهمن رخ داد چه واکنشی باید از خود نشان بدهیم ؟
آنچه نیاز این روزها است ، به عقیده من پرداختن به مسائلی نظیر این است ؛ نه صرف تبلیغ برای حضور . امری که به نظر من بیشتربر دوش فعّالانی است که همواره در بسط تفکّر بدون خشونت تلاش داشته اند و تا امروز کمک های قابل تقدیری به پیشبرد این جنبش کرده اند . امّا نمی دانم که چرا این روز ها ، ایشان بسیار کمتر از آنچه که باید ، کلام و قلمشان در رسانه ها دیده می شود .

پانزدهمین قسمت سری جدید برنامه پارازیت مصاحبه ای داشت با خانوم “مسیح علی نژاد” . در این مصاحبه خانوم علی نژاد در جواب به یک سؤال پاسخی دادند که سبب شد تا من این مطلب را بروی وبلاگم قرار بدهم . مجری برنامه ، آقای کامبیز حسینی ، از ایشان پرسیدند : خانوم علی نژاد نام شما چیست ؟ آیا نام دیگری هم دارید ؟ مسیح در پاسخ گفت (نقل به مضمون )اسم من مسیح علی نژاد است و بله من نام دیگری هم دارم ؛ معصومه . داستان انتخاب نام مسیح را هم ایشان این گونه شرح دادند که ؛ در دوران جوانی یک نفر عاشق من شد و من را مسیح صدا کرد وبرای من این نام جالب بود و به همین دلیل این نام را برای خودم بر گزیدم ؛ اگرچه آن فرد از من خوشش نیامد و من را ترک کرد .
” اگرچه آن فرد از من خوشش نیامد و من را ترک کرد … ” به یاد نمی آورم هیچ زمانی را که خانومی ایرانی در مقابل میلیونها انسان اینچنین با اعتماد به نفس از مسائل عاشقانه ی زندگی خود سخن گفته باشد . البتّه بدون تردید می توان گفت چنین نگرش و ادبیاتی مدّت هاست که در وبلاگ ها و صفحه های شخصی دختران قابل مشاهده است ؛ امّا این که خانومی چشم در چشم میلیونها انسان چنین سخنانی را به زبان آورد کم سابقه یا بهتر است بگویم بی سابقه است . بله این مصاحبه به باورم خبر از تبدیل شدن چنین شیوه ی نگرش و ادبیاتی ، از یک ادبیات کاملاً شخصی و حتّی محرمانه ی بین دختران به یک گفتمان معمول جامعه می دهد .
من بابت این مسئله دو بار به خودم تبریک می گویم ؛ یک بار به این جهت که در جامعه ای زندگی می کنم که بیشکّ آینده ی روشنی دارد . چرا که اعتقاد دارم آینده ی روشن جامعه ی ما در گرو اندیشه ی روشن بانوان جامعه ما است ؛ یا به بیان دیگر، جهتِ حرکت زنان در جامعه ی ما نقش به سزایی در تعیین جهت حرکت کلّی جامعه دارد . پس وقتی حرکت این بخش از اجتماع را بتوان رو به جلو یافت ، می توان حرکت کلّی جامعه را هم رو به جلو دید . امری که بار ها در یک سال گذشته علائم آن مشاهده شده است واین مصاحبه صرفاً یاد آوری مجدّد این نکته به من بود . مسئله ی دیگری که جای تبریکی برای من فراهم کرده مربوط به امنیت خاطری است که زنان امروز ایران در مواجهه با جامعه فعلی ایران و به ویژه مردان این جامعه احساس می کنند . بگذارید کمی لحن را تغییر بدهم و کمی عاطفی این مسئله را شرح بدهم . به نظر من زنان و دختران را می توان همچون گلهایی تصوّر کرد که زیبایی های خود را به نمایش نمی گذارند ، مگر در یک فضای آرام و به دور از تنش . گل هایی که با کوچکترین ارتعاش و لرزشی ، گلبرگ های خود را جمع می کنند و از مقابل دیدگان محو می شوند . و من فکر می کنم زنان امروز ما تا حدودی به این احساس امنیت دست یافته اند و امروز به مراتب کمتر از صدها سال پیش دغدغه ی بسیاری از مسائلی که آرامش آنها را بر هم می زند ، دارند . و این برای جامعه ما با چنین حاکمانی جای تبریک دارد . امّا هنوز هم مسائلی هست که آنان را آزار بدهد و ایشان دغدغه آن را داشته باشند . به امید روزی که این بخش از جامعه ی ما به آن فضای ایده آل خود و آری از هرنوع تنشی دست یابند .

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.